۱۸ مارس ۲۰۱۰

استراتژى قيام و سرنگونى
اشرف كانون استراتژيكى نبرد
نقدينه بزرگ ملت درمبارزه آزادىبخش با رژيم ولايت
پيام به رزمندگان ارتش آزادى
و نيروهاى انقلاب دموكراتيك در سراسر ميهن اشغال شده
مسعود رجوى-اسفند 88
سلسله آموزش
استراتژى قيام و سرنگونى
اشرف كانون استراتژيكى نبرد
نقدينه بزرگ ملت درمبارزه آزادىبخش با رژيم ولايت
پيام به رزمندگان ارتش آزادى
و نيروهاى انقلاب دموكراتيك در سراسر ميهن اشغال شده
مسعود رجوى-اسفند 88
سلسله آموزش
براى نسل جوان در داخل كشور
(قسمت چهاردهم)
براى نسل جوان در داخل كشور
(قسمت چهاردهم)

اينكه گفتم خمينى از ورود مجاهدين حتى به همين خبرگان، به شدت مىترسيد، اصلاً مبالغه نبود، چه رسد به مؤسسان.
گردانندگان خبرگان ارتجاع، حتى از حضور خبرنگار نشريه مجاهد هم در جلسات خبرگان وحشت داشتند و ما پيوسته با ضرب و شتم خبرنگاران مجاهد در خبرگان مواجه بوديم.
از جمله در 25مهر 1358 خبرنگار «مجاهد» در مجلس خبرگان به‌شدت توسط پاسداران مورد ضرب و شتم قرار گرفت.
ساعتى بعد هم، بهشتى در مقام رئيس مجلس، با او ديدار و گفتگو كرد تا پيام خودش را از اين طريق به ما برساند!
گوش كنيد از روى نشريه مجاهد در همان زمان برايتان مىخوانم:
«… يكى از اين برادران خبرنگار، در دوران شاه نيز علاوه بر تحمل شكنجههاى چندين ساله، تا پاى اعدام هم رفته است. چيزى كه بنظر نمى‌رسد در سوابق افراد پاسدار و نمايندگان خبرگان، از صدر تا ذيل هيچ‌كدام، موجود باشد.
به هرصورت جاى بسى تاسف است كه در نظام حاكم چنين شيوههايى صريحاً محكوم نمى‌شود. در اين‌جا آن‌چه كه دستاندركاران چنين توطئههايى بايستى بدانند اين است كه صبر ملت بىپايان هم نيست، و براى هميشه در برابر تجاوز به حقوق خود دست روى دست نخواهد گذاشت، و اما شرح واقعه:
… چهارشنبه 25/7/58 پس از پايان جلسه رسمى مجلس خبرگان، هنگامى كه خبرنگاران «مجاهد» طبق معمول و همراه ساير خبرنگاران به قصد گفتگو با نمايندگان، عازم طبقه پايين شده بودند، پاسداران از ورود برادران ما به محوطه نمايندگان جلوگيرى مى‌كنند. در اين هنگام وقتى كه يكى از برادران ما علت را از پاسدار مسئول راهرو سؤال مى‌كند، ناگهان پاسدار مزبور بدون هيچ صحبتى به‌شدت وى را با مشت و لگد و سيلى مورد ضرب و شتم قرار مى‌دهد. در همين لحظه بقيه پاسداران هم فوراً بطرف او هجوم مى‌برند».

در اين هنگام يك خبرنگار ديگر مجاهد سر مىرسد و در همين حين «دكتر شيبانى وى را مشاهده مى‌كند و بلافاصله به پاسداران دستور مى‌دهد كه او را توقيف كنند. پاسداران نيز او را با خشونت در ميان گرفته و به اتاق ديگر مى‌برند. پس از نيم‌ساعت دكتر شيبانى به اتاق برادرى كه دستور توقيف او را داده بود رفته و مى‌گويد: ”تو نبايد در اين‌جا اعلاميه و يا روزنامه به كسى بدهى. خبرنگار ديگر نيز حق ورود به مجلس را ندارد“ . در اين‌جا برادر ما مى‌پرسد: مگر دادن روزنامه به كسى جرم است؟ پس چرا روزنامه‌هاى انقلاب اسلامى و جمهورى اسلامى آزادانه در مجلس پخش مى‌شود؟ دكتر شيبانى در جواب به او مى‌گويد: ”آخر اين‌جا، به روزنامه شما حساس هستند. حق نداريد به ديگران بدهيد“ . سپس گفت: ”شما آزاديد“ و به پاسداران دستور داد كه برادر ما را آزاد كنند. پاسداران ابتدا از اين كار امتناع كردند. و بالاخره پس از يكساعت برادر ما را نزد دكتر بهشتى بردند. پاسداران در اين هنگام قهرمانيهاى خود را براى يكديگر شرح مى‌دادند. يكى از آنها به ديگرى مى‌گفت: ”تا گفت چرا نبايد پايين بروم، محكم زدم توى گوشش! و وقتى به او لگد زدم ترسيدم كه از پنجره بيرون پرت شود“ .

سپس دكتر بهشتى به برادرى كه مضروب شده مى‌گويد: ”اين درست است كه دو برداشت در زمينه شناخت اسلام وجود دارد، اين مسألهاى نيست ولى چرا سازمان مجاهدين خلق حاضر نيست در مواضع خود تجديدنظر كند، و با ديگر گروههاى اسلامى كه همگى برادر هستند و مبارزه كردهاند متحد شود؟ … . من از شما مى‌خواهم كه اين پيام مرا و حرفهايم را به ساير برادرانتان در سازمان مجاهدين برسانيد…“ .
سپس دكتر بهشتى به برادر ما گفت: ”در حال حاضر يك برنامه تبليغاتى عليه شخصيتهايى مثل من راه افتاده است“ .

نشريه مجاهد در ادامه مىنويسد: «اگر هر كجاى اين ماجرا در پرده ابهام باشد، و دليل تمام اين حركات فاشيستى براى كسى معلوم نباشد، سخنان آقاى دكتر بهشتى در پايان، عمق قضيه و هدف همه اين حملات را روشن مى‌سازد. مسأله اين است كه در يك كلام ارتجاع با منطق و زبان خاص خودش مى‌خواهد به ما بگويد ”كوتاه بياييد“ . از موضع سياسى – ايدئولوژيكىتان دستبرداريد. انتقاد نكنيد، حرف نزنيد، اصلا خفه بشويد! مواضع ضدديكتاتورى، ضدارتجاعى و ضدانحصار طلبى خود را ترك نماييد! بگذاريد ما هر كار دلمان خواست بر سر اين انقلاب و اين خلق و مهمتر از همه مكتب و ايدئولوژى اسلام بياوريم!
اگر به شما حمله كردند، اگر مراكزتان مورد هجوم و محاصره قرار گرفت، اگر شما را دستگير و مضروب و شكنجه نمودند، اگر به شما تهمت و افترا زدند، هيچ نگوييد تا ”وحدت!“ حفظ شود!

اين جوهر و مضمون تمام اين حركات و سخنان است. نتيجه تمام اين صحبتها هم اين است كه: حال كه از مواضعتان كوتاه نمىآييد، ساكت و خفه نمى‌شويد، پس بخوريد! باز هم خواهيد خورد! باز هم اگر از عقايدتان دست نشوييد، ادامه دارد!…
اين نه اولين بار و نه آخرين بارى است كه خواهران و برادران ما اين‌چنين مورد حملات رذيلانه و موهن مشتى عناصر مغرض و مرتجع فاشيست قرار مىگيرند. ما از همان ابتدا دانسته بوديم كه پاسدارى از دستاوردهاى انقلاب و خون شهدا و دفاع از ايدئولوژى و شرفمان همه اين پيامدها و زجر و توهين را در پى خواهد داشت. اينها همه تاوان قاطعيتمان در مواضع سياسى-ايدئولوژيك خود و در عين حال بهاى لازمى هستند براى حراست انقلاب و سرفرازى اسلام راستين. در نهايت هم حقانيت و آينده تاريخى و سربلندى ما را در پيشگاه خدا و خلق تأمين خواهد كرد.

اما مسأله مهمى كه در اين‌جا بايستى با كسانى كه ما را به ”كوتاه آمدن“ و ”تخفيف“ در اصول دعوت مى‌كنند، مطرح نمود اينست كه ديگر چرا عوامفريبى مى‌كنيد و دم از ”وحدت“ مىزنيد؟ آخر ما كدام را باور كنيم، نصايح و موعظههاى شما را يا مشت و لگد و چماق را؟ چطور باور كنيم شما راست مى‌گوييد در حاليكه در همان موقع كه از ”وحدت“ با ”ديگر گروههاى اسلامى برادر“ سخن مى‌گوييد چند لحظه قبلاش برادرانمان مورد بيشرمانهترين حملات و فحاشىها قرار گرفتهاند؟

چرا براى يكبار هم كه شده اين حركات را رسماًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًً محكوم نمى‌كنيد؟ …
بنابراين اگر مسئولين مجلس و مقامات محترم، اين بار ديگر ضرب و جرح برادران ما را بحساب ”مردم!“ نمىگذارند، و اگر فىالواقع اين حركات را مضر براى وحدت مىدانند، براى يكبار هم كه شده آن را محكوم سازند و عاملين آن را طبق قانون به مجازات رسانند».


***

حالا كه اسم دكتر شيبانى آمد، صبر كنيد قبل از ادامه مطلب، چند جمله هم راجع به او بگويم تا بدانيد كه دجال لعين، چه كسانى را با چه سوابقى، روى نقطه ضعفشان انگشت گذاشت و با خود برد. مصاديق دردناك و تأسفبار خسرالدنيا و الاخره. ولى بلادرنگ بايد خاطرنشان كنم، نكاتى را كه براى اولين بار پس از 30-40سال مى‌گويم، فقط به فقط براى تجربهاندوزى و آموزش نسل جوان و نسل قيام است والا موضوعيت نداشت:

در فاصله سالهاى 50 تا 54، به جز شخص خمينى، همه آخوندها و سران و مهرههاى شناخته شده رژيم كنونى، مخصوصاً آخوندها و روحانيان و «آيات عظام» كه در زندان بودند، بدون استثناء از مجاهدين حرف شنوى و بهلحاظ سياسى تبعيت كامل داشتند. از عسگراولادى و لاجوردى گرفته تا آيتالله ربّانى و آيتالله انوارى و رفسنجانى و عزت سحابى و عباس شيبانى. چه رسد به افرادى مانند رجايى و بهزاد نبوى كه به نسبت اينها در مدارج بسيار پايينتر قرار داشتند. يكبار شهيد بزرگ بيژن جزنى كه در زندان شماره 3 قصر و بعداً در بند 6 هم اتاق بوديم، خصوصى به من گفت: راستى كه شاهكار كردهايد، مثل اين است كه اجنه و ديو را در شيشه كرده و در آن را بسته باشيد!

گفتم منظورت چيست؟
گفت تو نمىدانى، من از قبل با بعضى از اينها در زندان بودهام و آنها را مىشناسم. قبل از مجاهدين، اينها اصلاً اين‌طورى نبودند. الان را نگاه نكن كه مجاهدين با ما در يك كمون زندگى مىكنند و در حاليكه خودشان روزه هستند براى غيرمسلمانها كارگرى مىدهند و صبحانه و ناهار آماده مىكنند. اينها طبق شرع خودشان، ما را نجس و پاسبانها را به خودشان از ما نزديكتر مىدانستند (نقل به مضمون).

واقعاً هم من از سوابقى كه بيژن آن روز گفت بىخبر بودم. اما بعدها وقتى كه جريان راست ارتجاعى پس از كودتاى اپورتونيستهاى چپنما و متلاشى شدن مجاهدين سر برداشت، معنى آن را خوب فهميدم و به چشم ديدم. به چشم ديدم كه ساواكيها را بر مجاهدين ترجيح مىدهند و آنها را به خودشان از ما نزديكتر مىدانند. به چشم ديدم كه هم اپورتونيستهاى چپنما و هم تودهايها را صدبار بر ما ترجيح مىدهند و سرانجام در 4تير 59 خود خمينى به زبان اشهدش گفت كه دشمن اصلى او مجاهدين هستند. او گفت: «دشمن ما نه در آمريكا، نه در شوروى و نه در كردستان بلكه همين جا… در همين تهران است» (راديو و تلويزيون رژيم- 4تير 1359).


***

اما در آن زمان كه اين جماعت به استثناى شخص خمينى، در بيرون و داخل زندان از مجاهدين هوادارى مىكردند، تعدادى بودند كه بهراستى شيفته مجاهدين بودند.
يكى آيتالله انوارى بود كه مى‌گفتند در سال 1343 فتواى قتل حسنعلى منصور نخستوزير شاه را داده است كه البته خودش هيچ‌گاه اين را به ما نمىگفت. در سال 51 در زندان قصر مراسمى بهمناسبت عاشورا داشتيم كه همه زندانيان شركت كرده بودند. من هم يكى از سخنرانان بودم و تاريخچه صدر اسلام از رحلت پيامبر تا قيام عاشورا را بازگو كردم. بعد، همين آقاى انوارى گفته بود كه ديدگاهش بالكل نسبت به اسلام و مجاهدين عوض شده و تا بحال در تمام عمر خود، چنين درك و دريافتى از اسلام نداشته است…

نمونه ديگر آيتالله ربّانى شيرازى بود. يك بار در زندان قصر به او گفته بودم كه قرآن را بايد از نو به فارسى ترجمه كرد تا براى عموم قابل فهم شود. او بارها و بارها اين كار را از من پيگيرى مى‌كرد و مى‌گفت: آقا بياييد اين كار را با همديگر شروع كنيم و مشتركاً به ترجمه فارسى قرآن بپردازيم. اما من طفره مىرفتم چون ترديدى نداشتم كه تضادها و اختلافاتمان سرباز خواهدكرد. در سال 52 هم به اصرار مىخواست كه براى او كلاس اقتصاد از ديدگاه اسلام بگذارم و سرانجام من 10 جلسه با او بحث اقتصاد گذاشتم كه در حال قدم زدن در حياط بند 6 زندان قصر برگزار مىشد. در پايان براى ربانى هيچ سؤال و ابهامى باقى نماند و طبق نصوص قرآن و نهج البلاغه و سيره پيامبر و ائمه، مطلقاً به حقانيت و اصالت اسلام ضدارتجاعى و ضد بهرهكشى قانع و متقاعد بود.

در آن سالها دو نفر ديگر هم بودند كه به راستى در زندان شيفته مجاهدين بودند. يكى حاج عراقى بود و ديگرى دكتر عباس شيبانى. حاج عراقى كه بعداً در سال 58 توسط گروه فرقان ترور شد و بعد از بازگشت خمينى از پاريس در بسيارى از صحنهها با او بود، در آن سالها جزييات روابط خمينى با مظفر بقايى و حسن آيت از زمان نخست وزيرى مصدق ببعد را به تفصيل براى ما شرح مىداد. او بهخصوص در برابر سردار خيابانى و مجاهد خلق كاظم ذوالانوار بسيار خاضع بود و حرف شنوى داشت.

از شگفتيهاى روزگار اين بود كه پس از ضربه اپورتونيستهاى چپنما به مجاهدين و سربرداشتن جريان ارتجاعى راست كه عراقى و ربانى و انوارى را با خود برد و به ضديت با مجاهدين درغلتيدند، در زمستان 56روزى دراوين در اخبار تلويزيون به چشم ديديم كه انوارى و عراقى و عسكر اولادى كه اوهم قبلا به مجاهدين بسيار ابراز نزديكى وارادت مى‌كرد، سه بار شاهنشاه آريامهر را سپاس گفته و با فضاحت بر سوابق زندان خود مهر ندامت و پايان زدند. بعد هم كه خمينى سر رسيد، خمينى چى دو آتشه شدند.

اما دكتر عباس شيبانى كه بعداً عضو شوراى انقلاب خمينى، وزير كشاورزى و از سران حزب جمهورى اسلامى از آب درآمد، از همه به مجاهدين نزديكتر بود. از زمان دانشجويى در سالهاى 1335 به بعد بسيار فعال بود، بارها دستگير و زندانى شده و فرد مشهورى بود. اگر درست يادم مانده باشد يكسال كنفدراسيون دانشجويان درخارج كشور هم يك سال او را بهعنوان زندانى سياسى نمونه معرفى كرد.

شيبانى از سال 48 و 49 بهخاطر عنصر مبارزه جويانهاش، در ارتباط با بنيانگذاران شهيد سازمان قرار داشت و سمپاتى فوقالعادهاى نسبت به ما پيدا كرده بود. در سال 51 پس از دستگيرى به زندان قصر آمد. برادر همسرش، مجاهد شهيد محمد مفيدى هم از شهيدان تيرباران شده خودمان بود. در زندان شماره 3 قصر با «صفر خان» قديمىترين زندانى سياسى ايران، بيژن (جزنى) و موسى و شيبانى هم اتاق بوديم. در بند 6 زندان شماره 1 قصر نيز شيبانى با بيژن و موسى و من در يك اتاق بود. در سال 54 و 55 هم در اوين من و او هم اتاق بوديم. يك نمونه ندارم كه حتى يك بار، از ضوابط تشكيلات ما در داخل زندان تخطى كرده باشد. از آن‌جا كه از سالهاى قبل سابقه مبارزاتى داشت و نهضت آزادى را هم كهنه كرده بود، به راستى شيفته مجاهدين بود. او در زندان پزشك همه ما بود. بهخاطر رسيدگيهاى فوقالعاده پزشكى به خود من در زمان بيمارى و بهخصوص هر بار كه از بازجويى و شكنجهگاه كميته برمىگشتم، هميشه خجلتزده و ارادتمندش بودم. در مقابل آخوندها هم سفت و سخت از مصدق طرفدارى مى‌كرد.
در سالهاى زندان كارى نبود كه شيبانى و همسرش براى ما و خانوادههاى شهيدان انجام ندهند. از رساندن پيامها و خبرها تا كمك مالى و دارو و نيازمنديهاى صنفى زندانيان… .

از بابت سياسى و خط مشى مبارزاتى با ما هيچ زاويه و اختلافى نداشت. اما دستگاه ايدئولوژيكى خودش را داشت كه در اين زمينه با او در آتشبس بوديم. مثلاًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًً با وجوديكه خودش قهرمان شطرنج بود، چون مراجع شطرنج را شرعاً حرام كرده بودند، شطرنج بازى نمىكرد.
بعد از ضربه اپورتونيستها يكبار در حالت عصبانيت به من گفت اگر كار با من باشد و تو مانع نشوى، همه ماركسيستها را مىگذارم سينه ديوار. به او گفتم: دكتر، شوخى مى‌كنيد و عصبانى هستيد، آخر ما كه نبايد در برابر شهادت شريف واقفى و ساير برادرانمان توسط آنها، عكسالعمل نشان بدهيم. اما او قسم خورد كه حرفش جدى است…

دو سه سال بعد، در اواخر سال 57 بعد از آزادى از زندان، وقتى در خانهاش در تهران به ديدار او رفتم و البته نمىدانستم اكنون عضو شوراى انقلاب خمينى است. اين دكتر شيبانى ديگر آن هم سلول سابق نبود. در حزب جمهورى اسلامى و تحت امر بهشتى، در حاكميت غرق شده بود. گفتم دكتر، شما از زمان دانشجويى مصدقى سفت و سخت بوديد، حالا چه شده كه به حزب جمهورى اسلامى رفتهايد؟!
خويشتن نشناخت مسكين آدمى
از فزونى آمد و شد در كمى
خويشتن را آدمى ارزان فروخت
بود اطلس خويش، بر دلقى بدوخت
لعنت بر خمينى كه رجال ما را اين‌چنين شكار و درو مى‌كرد…


***

بحث درباره خبرگان ولايتفقيه بهجاى مؤسسان را، با نقل قسمتهايى از سرمقاله «مجاهد» در 30مهر 1358 به پايان مىبرم تا بدانيد كه مجاهدين در آن روزگار در بحبوحه تنوره كشيدن خمينى چه مى‌گفتند. همان خمينى كه با اشاره انگشت او «امت هميشه در صحنه» نعرههاى «مرگ بر منافق» سر مىدادند و هر روز بايد به اين خاطرمشت و چماق و گلوله مىخورديم. سينه سپر كردن در برابر خمينى و ولايتفقيه، آن هم ا ز موضع اسلام، كار هر كس نبود.
در آن زمان بهخصوص پس از گروگانگيرى، صدبار فراتر از همين تيغكشيها و فضاى رعب و وحشتى كه امسال پس از قيام عاشورا بهراه انداختند ، فضايى ساخته بودند كه نگو و نپرس.

لشكر كشى به كردستان ادامه داشت و خوزستان هم زير ضرب بود. پدر (طالقانى) در گذشته و بازرگان از دور خارج شده بود. نهضت آزادى ياراى دم زدن در مورد ولايتفقيه نداشت و شريك حاكميت بود. در روز رفراندوم تلويزيون رژيم داريوش فروهر را نشان مىداد كه زير بغل اللهيار صالح برجستهترين بازمانده جبهه ملى را گرفته و او را كشان كشان براى راى دادن به قانون اساسى ولايتفقيه پاى صندوق مىبرد. بنىصدر كه بعداً نخستين رئيسجمهور رژيم شد، مىنوشت كه اصلاً خودش يكى از هفت نفر نويسندگان اصل 110 (ولايت فقيه) در خبرگان بوده است.
آنها هم كه در انتخابات مجلس بررسى قانون اساسى در خبرگان با ما ائتلاف كرده بودند، هر يك «از گوشهاى فرا رفتند» و پاى تحريم و عدم شركت نيامدند.

شگفتا كه در آستانه رفراندم خبرگان و قانون اساسى ولايتفقيه، رهبران «كاركشته» حزب توده هر روز در پى ديدار با من و موسى بودند تا بلكه ما «جوانان ناپخته» را مانند «جوانان به خط آمده» اكثريتى در خط امام و در ديگ ولايت، پخته و سوخته نمايند! مى‌خواستند ما را هم مثل خودشان به رأى دادن به ديكتاتورى ولايتفقيه ترغيب و تشويق كنند و از هم سو شدن با «امپرياليسم آمريكا» پرهيز بدهند! البته ما هرگز ملاقات با رهبران حزب توده را نپذيرفتيم تا هم‌چنان انقلابى و سركش در برابر ارتجاع، باقى بمانيم. نگو كه روسها با «آنها (يعنى ديكتاتورى حاكم) بودند، نه با ما» ! بهخصوص كه شوروى در آستانه حمله و اشغال افغانستان بود و هواى خمينى را داشت. 12آذر روز رفراندم قانون اساسى ولايتفقيه در ايران بود وكمتر از يك ماه بعد در 6دى 1358 نيروهاى شوروى وارد افغانستان شدند.


***

«روحانيت شيعه بر سر دوراهى تاريخى
پيام مجاهدين به روحانيت مبارز:
اگر روحانيت امروز به مسئوليت تاريخى خود عمل نكند از صحنه تاريخ محو مىشود، ولى البته اسلام انقلابى هم‌چنان جاودان خواهد ماند
اولاً ، دراسلام برخلاف ساير اديان، قشر خاصى به نام كاهن يا موبد يا احبار و رهبان وجود ندارد كه انحصاراً مدعى روحانيت شده وبقيه مردم را غير روحانى و يا جسمانى! تلقى نمايد. زيرا كه اصولاً اينگونه تقسيم بنديها ازاسلام نيست.
«لكلّ مَذهَب رهبانيه وَرهبانيه امَتى الجهاد»
هرمذهبى رهبانيتى دارد ورهبانيت امت اسلام جهاد وپيكار است.

ثانياً ، فقيه بمعناى واقعى و قرآنى آن زمين تا آسمان با آنچه امروز درنظر عوام است تفاوت دارد. درفرهنگ عاميانه معمولاً بكسى فقيه گفته مىشود كه مسائل شرعيه و آن هم فروعات وجزئياتى ازقبيل طهارت ونجاست را براى مردم بازگومى‌كند. و يا آنها را دررسالهاى گردآورى كرده وعموماً از روى لباسش شناخته مى‌شود.
حال آنكه بمعنى دقيق كلمه فقيه بفرد صاحب فهم واستنباط ودريافت ازهرچيزى گفته مى‌شود. آن‌گاه وقتى اين توانائى فهم واستنباط درچهار چوب دين باشد، فرد فقيه، فقيه دردين ناميده مىشود. يعنى كسى كه دردين واصول و احكام آن صاحب فهم ودريافت بوده و بتواند مسائل مختلف آنرا پاسخگوباشد.

ملاحظه مىشود كه فقيه چيزى است بالاتر ازعالم. بعبارت ديگر هركس كه چيزى را مىداند نسبت به آن چيز عالم است. ولى معلوم نيست كه در آن فقيه هم باشد. چرا كه لازمه فقيه بودن، رسوخ دراعماق آن چيز وتوانائى پيگيرى و پياده كردن آن در شرايط مختلف است. درمثل شايد بتوانيم اين تفاوت را بتفاوت ميان كسى كه شناكردن بلداست، ولى معلوم نيست بتواند خود را از ميان امواج توفانزا بساحل برساند، با يك قهرمان چست وچالاك شنا تشبيه نمود كه درهرشرايطى مىداند چگونه گليم خود را ازآب بيرون بكشد. مثال بهتر مربوط به آن علمائى است كه وقتى درجنگ صفين سپاه معاويه قرآن را بر سر نيزه كرد بحرمت تقدس قرآن دست ازجنگ كشيده و فريب خوردند. حال اينكه على عليه السلام بارسوخ وتفقهى كه درايدئولوژى اسلام داشت فرمان داد تا قرآنها را بزير انداخته واز آلوده شدن آنها نهراسند… .

ازاين مثالها مى‌خواهيم نتيجه بگيريم كه فقيه واقعى كسى است كه با اشراف به جهان‌بينى توحيد ومكتب اسلام بتواند لااقل دراصول وكليات، اسلام را در زمان خود پياده كند. واينهم مستلزم برخوردارى ازديدگاههاى واقع بينانه اجتماعى، اقتصادى، سياسى و روانشناسى… است كه بسيارى از مدعيان امروزى آن از جمله بيخبرانند. وانگهى از اين مطلب صرفنظر مى‌كنيم كه آيا يك فرد تنها مى‌تواند جامع تمام شرايط مذكور در زمان حاضر كه علوم اين همه گسترش پيدا كردهاند باشد؟ …

بايد ديد محتوا ومضمون يك اصل در مرحله فعلى ازانقلاب درخدمت مبارزه رهايى بخش مردم است يانه؟ ؟
… واضحتر بگوئيم بايد ديد كه آيا از آنچه درعمل از اين اصل بيرون مىآيد استبداد تراوش مى‌كند يا آزادى؟
… به‌هرحال بر سرهمين موضوعات است كه اين روزها موافق و مخالف درگير شدهاند. موافقين ولايتفقيه كه وضعشان روشن است. در شرايط كنونى جامعهٴما بهرغم هرگونه حسن نيتى هم كه در آنها متصورباشد به‌هرحال از حرفشان چيزى بيشتر ازحاكميت سياسى روحانيان بيرون نخواهد آمد…

ما با روحانيت مبارزمان هشدارى تاريخى داريم، هشدارى كه بيگمان ازعمق ضمير تمام شهدا برمىخيزد.
مسأله بر سر عملكرد تاريخى روحانيت شيعه وسرنوشت آنست. درپس پرده ولايتفقيه، حقيقت اينست كه روحانيت شيعه براى نخستين بار پس از هزار وچندصدسال به حاكميت سياسى نزديك شده است. البته ما فعلاً دراين بحث از نمونههايى نظير اينكه شاه طهماسب اول نيزاختيار ولايت را از مجتهد باصطلاح جامع الشرايط زمانش كسب نموده وقدرت سياسى ومذهبى را يكجا حائز شد، صرفنظر مى‌كنيم. آرى مسأله اينست كه روحانيت شيعه با همه سوابق مبارزاتى تاريخى خود اكنون بر سر دوراهى آزمايش ايستاده است راه اول همان مذهب اعتراض وناخرسندى تكاملى است كه روحانيت مبارز را از يك سو باتودههاى محروم پيوند مىداد، واز سوى ديگربا دورى از جاذبههاى قدرت دربرابر ظلمه وحكام جور رودر رو مىنمود. راه دوم همان مسلك شناخته شده رضا و سازش است كه با دورشدن از واقعيات اجتماعى و خواستههاى انقلابى ومردمى آغاز شده وبه بيعت با استعمارگران وجاذبههاى قدرت منتهى مىشود. دررابطه با همين مسيردوم است كه مىبينيم زودتراز همه انقلابيون كشور ما زير تيغ قرار گرفته وبايستى انواع فشارها وتهمتها و شكنجهها راتحمل كنند. بگذاريد بپرسم در مقابل اين تيغهاى آخته ارتجاعى پس كجايند آن روحانيان آزاده وفقيهى كه تقيه را كنار گذاشته وزبان حقيقت ازنيام بركشند؟ شما كه يك عمرخلوص وشهامت على (ع) ها وحسين (ع) ها را تبليغ مى‌كنيد آيا نمىبينيد كه دراين مملكت به نام اسلام چه مى‌كنند؟ پس چرا سكوت كردهايد؟ آيا نمىبينيد كه نسل جديد انقلابى چگونه دارد به اسلام (كه شما گوشت وپوستتان را هم مرهون آن هستيد) بدبين مىشوند؟ شما چگونه مى‌توانيد تضمين كنيد كه ازاينگونه ولايتفقيه استبداد وانحصارطلبى بيرون نيايد؟ آيا حرف شما را باور كنيم ياآن انتخابات كذائى، واين تركيب انحصارى شگفتانگيز خبرگان را؟ آيابهراستى شما با آن انتخابات واين خبرگان براى اسلام آبروخريديد؟ هيهات! البته روى سخن ما با كسانى است كه مىفهمند ودرد مكتب و مردم هم دارند. والا حساب سوداگران دين و آنها كه از رنج خردورى وتفكر آزادند جداست. اين‌جاست كه اين حرف پدر طالقانى كه گفته بود ”مىترسم درچنين مجالسى اسلام دفن شود“ پشت هربيدار دل وصاحب دردى را مىلرزاند. اين‌جاست كه ما با روحانيت مبارزمان هشدارى تاريخى داريم. هشدارى كه بيگمان ازعمق ضمير تمام شهدا برمىخيزد. پيام اينست: اگر سنت انقلابى ومردمى تشيع را ناديده بگيريد، اگر پاس شهداى تشيع و انقلابيون را نگاه نداريد، واگر سرمست جاذبههاى قدرت شويد خود را به‌دست خويشتن نفى كرده وبه دستياران درجه چندم حكام ظالمى كه مجدداً سرخواهند رسيد، تبديل خواهيد نمود». - «اما حقيقت پرشكوهى كه فراتر از تمام اين كش وقوسها چون خورشيد مىدرخشد، اصالت، حقانيت وشكوفائى اسلام راستين ضد بهرهكشى است. كه پيشرفت آن هرگز ملازم با اين يا آن قشرويا اين لباس و آن لباس نيست. وتنها درپيشانى افراد يا گروههائى نوشته ومقررشده است كه در راه خدا ”بخل“ نورزند وپستى روا ندارند. برحسب اين قرار تكاملى همه انواع و افراد و قشرها وگروههاى ناشايسته نسخ ونفى شده با انتخابى اصلح وانسب به انواع صالح وشايسته، جانشين و ”تبديل“ مىشوند: هَاأَنتم هَؤلَاء تدعَونَ لتنفقوا فى سَبيل اللَّه فَمنكم مَّن يَبخَل وَمَن يَبخَل فَإنَّمَا يَبخَل عَن نَّفسه وَاللَّه الغَنيّ وَأَنتم الفقَرَاء وَإن تَتَوَلَّوا يَستَبدل قَومًا غَيرَكم ثمَّ لَا يَكونوا أَمثَالَكم … . اكنون اينك شمائيد كه خوانده مى‌شويد تا در راه خدا به انفاق وفداكارى (ودرگذشتن ازشهوات وجاهطلبى هاتان) بپردازيد. پس كسانى از شما بخل ودريغ مىورزند. اينست و جز اين نيست كه اينان برنفس خويشتن بخل ورزيدهاند وخدا بىنياز است. واين شمائيد كه نيازمنديد واگر به راه خدا پشت كنيد خدا ”جانشين“ و ”تبديل“ مى‌سازد گروهى غير از شما را كه هم‌چون شما نيستند».

***

طبق آمار رسمى رژيم در آذر 58، با وجود تقلب و عدد سازى، و آن همه تمهيدات و تيغ كشى، و غوغاى گروگانگيرى، طى 8ماه، شركت كنندگان در رفراندم قانون اساسى ولايتفقيه، 4 ميليون و 750هزار نفركمتر از شركت كنندگان در رفراندم جمهورى اسلامى بودند. (يعنى بيش از 20درصد افت!) اين براى ما يك پيشرفت چشمگير در مرزبندى با ديكتاتورى دينى و آگاه كردن توده مردم و براى خمينى، يك پس رفت هشدار دهنده بود. از اين‌رو به صحنه آمد و به «غريب بازى» پرداخت:

«اسلام غريب است الان اسلام غريبه همانطوركه غربا را نمىشناسند يك غريبى وارد يك شهر باشه مردمش نمىشناسند اسلام الان غريب است توى ملتها نمىشناسند اسلام را، چون نمىشناسند اسلام را، احكام اسلامم نمىدانند اسلام شناسهاى ماهم اسلام را نمىشناسند. نمىشناسند چيه؟
اينهايى كه مى‌گند ديكتاتورى اسلام را نمى‌فهمند چى هست، فقيه اسلام را نمىگند مى‌گن هرفردى هرفردى هرچه هم فاسد باشه اين حكومت، فقيه اگر پاشه اين‌طور بگذاره اگر يك گناه صغيره هم بكند از فقا ه… از ولايت ساقط است مگر ولايت يك چيز آسونى است كه بدند دست هركس، اينها كه مى‌گند كه ديكتاتورى پيش مىآيد ونمى دونم اين مسائل پيش ميآد اينها نمىدونند كه حكومت اسلامى حكومت ديكتاتورى نيست، مذهب مقابل اينها ايستاده اسلام مقابل ديكتاتورها ايستاده و ما مى‌خواهيم كه فقيه باشد كه جلوى ديكتاتورها را بگيرد نگذارد رئيسجمهور ديكتاتورى كند. نگذارد نخستوزير ديكتاتورى كند. نگذارد رئيس مثلاًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًً لشگر ديكتاتورى بكند نگذارد رئيس ژاندارمرى ديكتاتورى بكند نه اينكه مى‌خواهيم ديكتاتورى درست كنيم. فقيه مى‌خواد چه كند ديكتاتورى را كسى كه زندگى يك زندگى عادى دارد ونمىخواد اين مسائل ره، ديكتاتورى براى چى مى‌خواهد بكنه. حكمفرمايى توكار نيست دراسلام علاوه حالا دراين قانون اساسى كه آنقدر احتياط كارى هم شده است آقايون هم آنقدر احتياط كارى كردند كه يكدفعه مردم بياند خودشون تعيين كنند يك خبرههايى ره، اين ديكتاتورى است؟
حالا ما يك جا 20 ميليون رأى داشتيم يك جا هم كه يك دستهاى نيامدند قهركردند ازبابى كه اونها هم نمى‌دونستند ما چى مى‌خواييم بگيم. قهر كردند رفتند كنار نشستند معذالك 16ميليون جمعيت تقريبا رأى داد و90 درصد مردم گفتند ما رأى مىديم الان هم بعدها خواهند آنها هم گله كرد كه چرا ما نگذاشتند رأى بدهيم شايد اونها هم همين رأى را بدند وباز بشه جمع كرد».

***

جبهه ملى مرتد است!
در خرداد 1360 خمينى شتابان در راستاى سلطنت مطلقه آخوندى و يك پايه كردن رژيمش حركت مىكرد و اعلام جنگ رسمى به مجاهدين در دستور كارش بود. به اين منظور ابتدا بايد بنىصدر را عزل و حاكميت ارتجاعى را يك سويه مىكرد. ادامه دادن عمدى به جنگ ضد ميهنى با عراق در آن زمان، بهترين پوشش را براى اين كار فراهم مىكرد. از آذر 58 تا خرداد 60، ضمن يكسال و نيم بسيارى وقايع گذشته و وضع به آن‌جا رسيده بود كه اگر خمينى نمىجنبيد، عمامه ولايتش در پس معركه بود! بنابراين بايد از ساده به پيچيده شروع به جراحى و حذف مىكرد. براى آشنايى با همين مسيرو فضاى آن ايام به چند مورد ضرورى اشاره مىكنم:

***

در 19فروردين سال 60 قدوسى دادستان كل ارتجاع به دستور خمينى در يك بيانيه 10مادهاى اعلام كرد: انتشار هرگونه مطبوعات «منوط به اجازه وزارت ارشاد اسلامى» و «برگزارى ميتينگ و تظاهرات با توجه به شرايط جنگى منوط به اجازه وزارت كشور است». «ايجاد دفاتر حزبى و گروهى» هم «منوط به اطلاع وزارت كشور است تا امكان نظارت قانونى از جهات مذكور در اصل 24 قانون اساسى فراهم باشد». اصل‏24 اين بود كه نشريات‏ و مطبوعات‏ نبايد به بيان مطالبى بپردازند كه «مخلّ‏ به‏ مباني‏ اسلام‏ يا حقوق‏ عمومي‏ باشد». علاوه بر اين «كليه احزاب و گروههاى مسلح موظف» شناخته شدند «سلاحهاى خود را به سپاه پاسداران انقلاب اسلامى يا مقامات انتظامى (با اخذ رسيد) تحويل دهد». احزاب و گروههايى هم كه «بر ضد جمهورى اسلامى ايران اعلام مبارزه مسلحانه كردهاند، چنانچه موضع قبل خود را رها كنند و سلاحهاى خود را تحويل سپاه پاسداران يا مقامات انتظامى دهند و موضع خود را رسماًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًً اعلام نمايند، مى‌توانند در چهارچوب قانون، فعاليت سياسى داشته باشند؛ در غيراينصورت، طبق قانون، در دادگاههاى انقلاب محاكمه مىشوند و بر اساس قوانين اسلامى مربوط به ”محارب“ با آنها رفتار خواهد شد». جالبتر اينكه: «كليه احزاب و گروهها در بيان آرا و افكارسياسى آزادند، به شرط اينكه مشتمل بر دروغ، تهمت وتحريك نباشد». هم‌چنين نبايد «به تشويق و تحريك به اعتصاب، كم كارى، تحصن يا هر نوع اخلال در مؤسسات مختلف كشور» بپردازند. «چنانچه مواردى مشاهده شود، متخلفين تحت پيگرد قانونى قرار مىگيرند» و «طبق موازين، محاكمه و مجازات مىشوند».
در يك كلام، ظرفيت خمينى به انتها رسيده بود و حرفش اين بود كه واى بهحالتان اگر به «تشويق» و «تحريك» و «تهمت» و «تحصن» و هر گونه اخلال در مؤسسات كشور بر عليه ولايت مطلقه ادامه بدهيد.
همزمان موج جديدى از حمله و تهاجم در سراسر كشور به مجاهدين و هوادارانشان آغاز شد.

***

هفته بعد، روزنامه ميزان متعلق به بازرگان هم توقيف شد. مجاهدين توقيف نشريه بازرگان را به شدت محكوم كردند و «نشانه ديگرى از اوجگيرى افسار گسيخته انحصارطلبى» خواندند.
پاسخ ما به موج تازه حملات و آزادى كشى براى درهم شكستن فضاى اختناق، راهپيماييهاى اعتراضى سراسرى در شهرستانهاى مختلف و بهخصوص تهران بود.
در هفتم ارديبهشت در تظاهرات مادران بهخاطر اعتراض به كشتار مجاهدين به‌ويژه خواهرانمان در قائمشهر، بيش از 150هزار نفر از مردم تهران راهپيمايى كردند در اين تظاهرات ما دو شهيد و 70 مجروح داشتيم.
روز بعد من ضمن سپاسگزارى از همدردى و استقبال هموطنانمان، به نشانه حسن نيت، به‌طور سراسرى دعوت به آرامش و خويشتندارى كردم و در عين حال از مقامات قانونى رژيم درخواست قانونى راهپيمايى و ميتينگ اعتراضى سراسرى بهعمل آوردم.
پس از تظاهرات سراسرى و مخصوصاً تظاهرات بزرگ تهران، فضا به‌طور نسبى تغيير كرد و دوباره روح اميد در جامعه و نيروهاى سياسى دميده شد.

در همين اثنا اعتراضهاى سياسى و اجتماعى به تعطيل و توقيف روزنامه بازرگان هم بالا گرفته بود به‌طورى كه دادستانى ارتجاع عقب نشست و چند روز بعد از توقيف، اين روزنامه مجدداً منتشر شد.
بازرگان كه از حمايتها پشتگرم شده بود در سرمقاله روز نهم ارديبهشت تحت عنوان «مبارزه قانونى و مبارزه مسلحانه» هشدار داد كه اتخاذ شيوههاى ديكتاتور مابآنهى چماقدارى و سركوب و كشتار راه تحولات مسالمتآميز جامعه را سدّ مىكند و آن را به سوى قهر و خشونت مىراند. قهر و خشونتى كه بنابر سنن خدشهناپذير، سرانجام خود آنها ضمن آن، منكوب مشيت قاهرانه الهى شده و در آتش خشم مردم ستمديده خواهند سوخت.
بازرگان افزود: «ساختمان بشر و سنت خدا چنين است كه وقتى ستم از حد گذشت، مستضعفين مظلوم با همه ضعف و ترس به‌پا مىخيزند و خدا ياريشان مى‌كند تا متجاوزين استعلاگر را به زمين بزنند… سنت الهى اختصاص به گذشته ندارد، تكرار مى‌شود».


***

خمينى كه فضا را اين‌چنين در حال چرخش مىديد، بلادرنگ در فرداى آن روز، دهم ارديبهشت 1360، بىپرده با مجاهدين اتمام حجت كرد و چون جرأت نداشت به ما بگويد توبه كنيد گفت: «به آغوش ملت برگرديد» والا «يك روز است كه پشيمانى ديگر سودى ندارد و آن روزى است كه به ملت تكليف شود، تكليف شرعى الهى به مقابله با اينها و تكليف آخرى، نسبت به اينها تعيين شود».

ماهم دو روز بعد، در يك پاسخ مشروح ضمن افشاى جنايتها و چپاولها و دروغ‌پردازيهاى حكومتش در زمينههاى مختلف سياسى و اقتصادى و اجتماعى، جواب داديم: «در برابر ”تكليفى“ كه گوشزد فرموديد چه چارهاى جز نوشتن و تقديم ”وصيت نامه‌ها“ باقى مىماند؟» و از او خواستيم با «كليه هوادارانمان در تهران… براى بيان مواضع و تشريح اوضاع و عرض شكايات و اثبات مطالب فوق الذكر، بدون هيچ‌گونه تظاهر و در نهايت آرامش به‌حضورتان برسيم». در همين نامه خاطرنشان كرديم «لايحه احزاب» كه در مجلس در دست تصويب است «در يك كلام جز بهمعنى تعطيل تمام آزاديهاى سياسى و پشت پا زدن به گرانبها ترين ارمغان انقلاب نيست».
خمينى با اين جواب كه در آن زمان حمايت سياسى و اجتماعى قابل توجهى برانگيخت، بهلحاظ سياسى كاملاًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًً خلع سلاح شده بود و بايد بهانه ديگرى جستجو مى‌كرد كه در ادامه بحث به آن خواهيم پرداخت.


***

از طرف ديگر، از جوانب مختلف بهخاطر همان سر مقاله بر سر بازرگان ريختند. او هم جانب احتياط گرفت و در 12ارديبهشت بىاحتياطى قبلى را با يك سرمقاله جديد، جبران و متوازن كرد. در اين سرمقاله، تحت عنوان «فرزندان مجاهد و مكتبى عزيزم» در نقش ميانجى و پدرى نصيحت‌گر بين مجاهدين و ايادى خمينى كه آنها را «مكتبى» خوانده بود، ظاهر شد و سعى كرد بايكى به نعل و يكى به ميخ زدن، كمر مار ولايت را بگيرد!

بازرگان نوشت:
- «مجاهدين خلق، شما فرزندان نهضت آزادى هستيد. در سال 1343 كه در زندان بوديم به‌دنيا آمديد و راه خود را پيش گرفتيد، بدون آنكه از خانه فرار كرده يا اخراج شده باشيد… اگر بعداً بهلحاظ ايدئولوژيك و تاكتيك فاصلهها و اختلافهايى پيش آمد و از خود شما كسانى جدا و مخالف شدند، اينها مانع و منكر رابطه پدر و فرزندى نمى‌تواند باشد».

- «مكتبيها نيز، با همه تندى و تلخى و بد خلقى كه داريد از ما هستيد… چه آن جناب برادرى كه رئيس دولت است اعتراف و به‌قول خود افتخار به شاگردى يا فرزندى ما مىكند و تا قبل از انتخاب رئيسجمهور عضو هيأت اجرائيه نهضت آزادى بود و چه آن ديگرى كه كانديد رياست جمهورى شد و درهيچ گفتار و نوشتار از بىلطفى به ما كوتاهى نكرده است به زندان مىآمد براى اعلاميهها و عمليات نهضت دستور نظر بگيرد و ملاقات و مراجعه تيمسار مقدم (رئيس ساواك) در خانهاش را به من گزارش مى‌داد تا وجدانش راحت باشد».

- «نهادهايى كه در گوشتان چنين خواندهاند يا چنين تصور كردهاند كه دولت موقت منكر و مخالفشان بود، آنها نيز اولاد ما هستند، مثلاًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًً سپاه انقلاب را دكتر چمران مبتكر و مصمم بود… سپس دكتر يزدى اساسنامه سپاه را تنظيم نموده، دولت موقت به شوراى انقلاب پيشنهاد نمود».
- «خلاصه آنكه هر دوى شما، مجاهد و مكتبى، اگر مرا پدر خود ندانيد و پشت كنيد من شما را فرزندان خود مى‌دانم. گوشتان را مىكشم و رويتان را مىبوسم… اگر به پدرى قبولم داريد مى‌خواهم كه (اين مقاله را) در روزنامه‌هاى مجاهد و جمهورى اسلامى درج كنيد».
- «مجاهدين عده قليلى نيستند و نفوذ عجيب در دختر و پسرهاى دانش آموز ودانشجو و در مدارس دارند. مكتبى‌ها نيز، هم فراوانند، هم فداكار، متشكل و مجهز و ستون فقرات انقلاب. منحرف هستيد اما نه منافقيد، نه مرتجع و نه مزدور اجانب…».
دست آخر هم بازرگان پيشنهاد كرده بود: «بياييد اولاً همديگر را هم كيش و برادر بدانيد. ثانياً از برادركشى و پدركشى توبه كنيد، دور هم جمع شويم، ميز گرد تشكيل بدهيم با اجازه رهبر انقلاب و پايه گذار جمهورى اسلامى… اعتقادها و ايرادها و اشكالات را بررسى كنيم».


***

نشريه مجاهد، مقاله بازرگان را چاپ كرد اما روزنامه جمهورى اسلامى وقعى نگذاشت و آن را چاپ نكرد.
ما هم در پاسخ به مهندس بازرگان در كمال احترام و با استقبال از ميانجى‌گرى او به عرض رسانديم كه بين ظالم و مظلوم، در وسط نمىايستند!
هم‌چنين با ارائه فهرستى طولانى از جرم و جنايتهاى «مكتبيهاى نورسيده» افزوديم:
«شگفت است كه آقاى مهندس بازرگان در حالى اين حرفها را زده و اين قضاوتها را مىكند كه در مقاله قبلى خود ”مبارزه قانونى و مبارزه مسلحانه“ ليستى از عملكردها و تعديات و قانون شكنى‌هاى انحصار طلبان را رديف كرده و آنها را نسبت به عواقب جلوگيرى از عدالت و آزادى هشدار دادهاند. كما اينكه در آن‌جا مىنويسد: ”توقيف ميزان و مدير مسئول آن حملات جسورانه غيرقانونى قبلى كه به ساير مطبوعات و دفترها شده است جريان محاكمه امير انتظام، طرح قانونى محدوديت احزاب، زمينه سازيهايى براى روزنامه انقلاب اسلامى و رئيسجمهورى بهرغم اطلاعيه 25اسفند ماه گذشته امام، نمونههاى يادآور پايان مبارزه پارلمانى گذشته است. تحريم و تعطيل مبارزه كار را طبق سنت تاريخى و الهى و همان‌طور كه آثارش ظاهر شده به مبارزه مسلحانه و آشوب داخلى مىكشاند، كه وظيفه خود دانستم هشدار دهم“ .

در عمل هم، همين چندى پيش بود كه خود آقاى مهندس بازرگان در قبال تعطيل و توقيف روزنامه ميزان و زندانى نمودن مدير مسئول آن، آن همه اعتراض كردند، ستاد حمايت از مطبوعات تشكيل دادند و مردم را به حمايت و كمك طلبيدند.
راستى اگر آن‌موقع كسى آقاى بازرگان و ”متوليان و كسوت داران حزبى و مكتبى“ را مخاطب قرار داده، آنها را بالسويه ملامت و يا نصيحت نموده و مى‌گفت كه: آقايان پدران و مسئولين عزيز، اين همه ستيزه نكنيد و اين همه دعوا راه نيندازيد، آقاى بازرگان اعتراض نمىكرد كه اينگونه برخورد، رسم عدالت و انصاف نيست و ظالم و مظلوم را يكسان ديدن است».


***

اما خمينى پس از دريافت جواب مجاهدين به تهديدهايى كه در 10ارديبهشت كرده بود، در 21ارديبهشت، با سخافتى چشمگير به اين بهانه كه گوييا مجاهدين بر ضداسلام قيام مسلحانه نمودهاند به ميدان آمد. در حالى‌كه ما بهرغم 50 شهيد و هزاران مجروح، حتى يك گلوله هم شليك نكرده بوديم.
خمينى گفت: «آنهايى كه اين طور هم با قلمهايشان، علاوه بر تفنگهايشان، هم با ما معارضه دارند، ما به آنها كراراً گفتهايم و حالا هم مى‌گوييم كه ما مادامى كه شما تفنگها را در مقابل ملت كشيدهايد، يعنى در مقابل اسلام با اسلحه قيام كردهايد، نمىتوانيم صحبت كنيم و نمىتوانيم مجلسى با هم داشته باشيم. شما اسلحهها را زمين بگذاريد و به دامن اسلام برگرديد، اسلام شمارا مىپذيرد… در آن نوشتهيى كه نوشتهايد، در عين حالى كه اظهار مظلوميتهاى زياد كردهايد، لكن باز ناشى گرى كرديد و ما را تهديد به قيام مسلحانه كرديد. ما چطور با كسانى كه قيام بر ضداسلام قيام مسلحانه بكنند مى‌توانيم تفاهم كنيم؟ … شما به قوانين اسلام سر بگذاريد، … من هم كه يك طلبه هستم با شما حاضرم كه در يك جلسه، نه در يك جلسه، در دهها جلسه با شما بنشينم و صحبت كنم. لكن من چه بكنم كه شما اسلحه را در دست گرفتهايد و مى‌خواهيد ما را گول بزنيد. برگرديد و به دامن ملت بياييد… . گردن فرو بياوريد،اذعان كنيد به اينكه ما خلاف كردهايم… دعوى اين را نكنيد كه ما از اول تا حالا هميشه طرفداراز اسلام و يا طرفدار از مردم بوديم. اين را دعوى نكنيد».

جالبتر اينكه، الگوى حزب توده و اكثريت را هم جلوى ما گذاشت و گفت: «شما الان مىبينيد كه بعضى احزابى كه انحرافى هستند و ما آنها را جزء مسلمين هم حساب نمىكنيم، معذالك، چون بناى قيام مسلحانه ندارند و فقط صحبتهاى سياسى دارند، هم آزادند و هم نشريه دارند به‌طور آزاد».
اما از آن‌جا كه خوب مى‌دانست كه مجاهدين نه «گردن فرو مىآورند»، نه «اذعان به خلاف مىكنند» و نه تودهيى مسلك و اكثريتى مى‌شوند، خودش سريعاً حرفش را پس گرفت و گفت «من اگر يك درهزار، احتمال مىدادم كه شما دستبرداريد از آن كارهايى كه مىخواهيد انجام بدهيد، حاضر بودم كه با شما تفاهم كنم و من پيش شما بيايم، لازم هم نبود شما پيش من بياييد».


***

هفته بعد هم مجاهدين، يك خبرچينى و «راپرت» رسمى حزب توده به نخست وزيرى خمينى عليه مجاهدين را منتشر كردند. در اين خبر چينى با مهر حزب توده، به دروغ ادعا شده بود كه «از آشوبهايى كه در روزهاى اخير در شهرهاى مختلف ايران عمدتاً بوسيله مجاهدين خلق بوجود آمده است، دو سه روز قبل ضدانقلاب اطلاع داشته است» (مجاهد- 31ارديبهشت 1360).

يك روز قبل از افشاى اين سند حزب توده اعلام كرده بود «هيچ‌گاه در مورد مجاهدين خلق راپرت نداده است. اين اتهامى بىپايه و دروغى زشت است و قاطعانه تكذيب مى‌شود» (مردم- 30ارديبهشت 1360).

اما بعد از افشاى سند نوشت: «مجاهدين خلق ظاهراً به اسناد محرمانهيى كه حزب توده ايران در اختيار مقامات مسئول قرار داده است، دسترسى پيدا كردهاند… ما ضمن اعتراض جدى به خروج اين اسناد و اخبار، خواستار اتخاذ تدابير جدى از جانب مقامات مسئول براى ممانعت از تكرار اين قبيل حوادث و كنترل و حفاظت دقيق اين اسناد هستيم» (مردم- 6خرداد 1360)

يادآورى مىكنم كه پس از 30خرداد حزب توده پيوسته خواهان سركوب و اعدام مجاهدين و استرداد و اعدام خود من بود. اما در بهمن 61 وقتى كيانورى و سران حزب توده دستگير شدند، مجاهدين «بهرغم حمايت آشكار حزب توده از سركوب و اعدام مجاهدين و ديگر نيروهاى مقاومت، چون گذشته، هرگونه نقض حقوقبشر و اعمال شكنجه و محاكمات مخفى در دادگاههاى ناصالح رژيم خمينى را درباره هر كس و هر گروه حتى درباره سران حزب توده و سلطنت طلبان نيز محكوم» شناختند.

نورالدين كيانورى دبيركل حزب كمونيست توده: و اين تخلفات درسى باشه براى نسل جوان ما كه راه درست خودشون رو از راه گمراهى كه ما رفتيم جدا بكنيد.

 
***

در ششم خرداد سال 60 خمينى نمايندگان مجلس را بهمناسبت سالگرد تشكيل نخستين مجلس ارتجاع به جماران فراخواند و اقليت انگشت شمار اين مجلس به رياست بازرگان را به توپ بست تا مبادا با اقدامات و سركوبگرى او مخالفت كنند.
خمينى گفت: «هى نشينيد و بگوييد پاسدار كذا… بگذاريد اين قدرت اسلام باقى باشد. اگراين قدرت اسلام-خداى خواسته- شكسته بشود، و شكسته نخواهد شد. شما و ما و همه اشخاصى كه هر جا هستند و همه روشنفكران و قلم به‌دستها همهشان به باد فنا مىروند. اين قدرت است كه شما را نگهداشته است…

اين قدرت اسلام را نگه داريد. تا گفته مى‌شود «مكتبى»، آقايان مسخره مىكند! «مكتبى» يعنى اسلامى. آن كه مكتبى را مسخره مى‌كند اسلام را مسخره مى‌كند. اگر متعمد باشد مرتد فطرى است، و زنش برايش حرام است، مالش هم بايد به ورثه داده بشود، خودش هم بايد مقتول باشد… .
آقاى رئيسجمهور حدودش در قانون اساسى چه هست، يك قدم آن ور بگذارد من با او مخالفت مى‌كنم. اگر همه مردم هم موافق باشند، من مخالفت مىكنم. آقاى نخستوزير حدودش چه قدر است، از آن حدود نبايد خارج بشود. يك قدم كنار برود با او هم مخالفت مىكنم. مجلس حدودش چقدر است، روى حدود خودش عمل كند… نمى‌شود ازشما پذيرفت كه ما قانون را قبول نداريم. غلط مى‌كنى كه قانون را قبول ندارى! قانون ترا قبول ندارد. نبايد از مردم پذيرفت، از كسى پذيرفت، كه ما شوراى نگهبان را قبول نداريم. نمىتوانى قبول نداشته باشى. مردم راى دادند به اينها، مردم شانزده ميليون تقريباً يك يك قدرى بيشتر رأى دادند به قانون اساسى».


***


خمينى آن‌قدردر بحران فرو رفته و «بى دنده و ترمز» حرف زده بود كه بازرگان بعد از 10روز سبك و سنگين كردن، در 16خرداد در يك نامه سرگشاده به جوابگويى پرداخت:
در نامه بازرگان تحت عنوان «سه كلمه گله مخلصانه بازرگان به رهبرى پدرانه انقلاب اسلامى ايران» آمده بود:
- «با چنان قضاوت قاطعانه و مشت بىدريغ كه از مقام والاى رهبرى نثار هر صاحب درد و داد شد آيا جايى براى وظيفه امر به معروف و نهى از منكر و براى آزادى عقيده و انتقاد و تظلم كه از پايههاى قانون اساسى است باقى خواهد ماند؟»

- «تنبيه و توبيخ‌هايى كه درباره نمايندگان و نويسندگان و دولتمردان در عدول از حق و عدالت و در عدم رعايت قانون مىفرموديد، كاملاًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًً به‌جا و اصولى بود اما رنگ تند ضددين دادن… اين خطر بزرگ را پيش مىآورد كه در مناقشات گروهى و اختلافات مرامى، كينه و كشتارهاى غيرقابل مهار و دور از انسانيت و اسلاميت به‌وجود آيد مگر اينكه مصلحت ديده باشيد كه براى حفظ دستاوردهاى انقلاب اسلامى جو وحشت و شدت عمل ايجاد گردد»

- «آيا با حربه اسلام و قرآن و با تهمت خروج بر خليفه خدا يا رافضى بودن و تفرقه افكندن نبود كه بنى اميه و بنى عباس و عثمانيها آن فجايع و بلاها را بر سر اهل بيت و شيعيان و آزاد انديشان مسلمان درآوردند؟ امان از آن زمان كه به شيوه كليساى قرون وسطى برداشت و برخوردهاى حكومتى و اجتماعى و فرهنگى در مجارى دينى انحصار يافته افتد و چماق تكفير، حاكم اختلافات گردد»

- «اگر مسئول و مقامى حتى رئيسجمهور شانه از اطاعت قانون خالى كند، با وجود اصل 110 و 122 قانون اساسى كه اجازه پيشنهاد و محاكمه و امكان عزل از طرف مقام رهبرى را داده است، چه حاجت كه داغ و درفش مذهبى مفسد فىالارض به ميان آمده باشد يا از طنز نويسان و ايراد گيرندگان به نو رسيدههايى كه عنوان مكتب اتخاذ كردهاند، چنان طرفدارى شود كه پس فردا ببينيم، بعد از نيمهشب دو ژ-3 به‌دست كنار بسترمان آمده آخرين مايَتَعَلَق يعنى زن حلالمان را با خود ببرند!»

فرداى آن روز، به‌دستور خمينى، لاجوردى كه دادستان ارتجاع در تهران بود و ما هميشه سؤال مىكرديم كه با چه ميزان سواد و با كدام فهم و شعور قضائى به دادستانى منصوب شده است، روزنامه‌هاى بازرگان و بنىصدر و حزب توده و يك روزنامه ديگر كه اسمش را دقيقاً بهخاطر ندارم توقيف و تعطيل كرد. تعطيل روزنامه حزب توده صرفاً از بابت حفظ توازن و «بالانس» با سه روزنامه ديگر انجام مى‌شد.


***

دو روز قبل از آن، خمينى در 15خرداد يك نمايش مرعوب كننده به‌راه انداخت و ادعا كرد كه در تظاهرات حكومتى در سراسر كشور 15 ميليون نفر شركت كردهاند.
سرمقاله مجاهد در اين باره چنين نوشت:
«تشبثات و جو سازيهاى هيستريك قبل از 15خرداد با به‌كار گرفتن تمام طرق و وسايل تبليغاتى و ارتباط جمعى و طبق معمول حتى تعداد جمعيت شركت كننده در راهپيمايى را پيشاپيش تعيين نمودن و ادعاى اينكه ”ميليونها نفر در راهپيمايى شركت خواهند كرد“ و… همگى از چنين قصد و نيازى حكايت مىنمود و تبليغات و ادعاها و لاف و گزافهاى بعدى نيز هر چه بيشتر آن را نشان مى‌دهد. از جمله در حالى‌كه كل جمعيت شركت كننده در راهپيمايى تهران بيش از 300هزار نفر نبود، انحصار طلبان در تبليغات خود از راهپيمايى ميليونى در تهران دم مىزدند و در رابطه با سراسر كشور تعداد راهپيمايان را بيش از 15 ميليون نفر ادعا كردند (البته اپورتونيستهاى راست جبهه متحد ارتجاع نيز از آنها عقب نماندند و از رژه ميليونى خلق سخن گفتند). بر هيچ‌كس پوشيده نيست كه اين ادعاها (كه يادآور تبليغات گوبلزى مبنى بر هر چه بزرگ گفتن دروغ جهت باوراندن آن به مردم است) با عطف توجه به شعارهاى از پيش تعيين شدهيى كه در راهپيماييها داده مى‌شد صرفاً به اين دليل به‌عمل مىآيد كه با طرح و پيشنهاد رفراندم و مراجعه به آراى عمومى مردم جهت خروج از بنبست مقابله شود ضمن رد و انكار هر چه موكد هر گونه ”بن بست“ خود اين مراسم يك رفراندم قلمداد گردد كه گويا ضمن آن مردم رأى و نظر عمومى خود را عليه نيروهاى مخالف انحصارطلبى و ارتجاع (به‌ويژه مجاهدين خلق) و رئيسجمهور و به‌نفع جناح ارتجاعى و انحصار طلب حاكم ابراز كردهاند كه قاعدتاً به دنبال آن نيز بايد موج فشار و اختناق و سركوب هر چه بيشترى را عليه نيروهاى مخالف و مخصوصاً انقلابى انتظار كشيد».


***

ما بلادرنگ در همان روز 17خرداد تعطيل روزنامه‌ها را قوياً محكوم كرديم و به «تحريم انقلابى همه روزنامه‌ها و نشريات دستنشانده حكومتى از قبيل اطلاعات، كيهان، جمهورى اسلامى» فراخوان داديم.

نشريه مجاهد از اين پيشتر، در آستانه آزادى گروگانها رسماًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًً به حكم دادستان ارتجاع توقيف شده بود. در مهر و آبان 59 همين كه خمينى ديد ريگان رياست جمهورى آمريكا را به عهده مىگيرد و سمبه خيلى پرزور است، بهرغم همه الدرم بلدرمهاى قبلى خودش، به شدت ترسيد و جا زد و با امضاى قرارداد الجزاير، شعبده گروگانگيرى در سفارت آمريكا را جمع كرد و پايان نمايش را اعلام كرد. عقبنشينى آسانسورى خمينى به قدرى افتضاح بود كه به غير از جناح غالب، حتى جناحها و گروه بنديهاى درونى رژيم، اين قرارداد را «روى دست قرارداد تركمانچاى» توصيف مى‌كردند.

عيناً مانند جنگ ضدميهنى، در اين جا هم خمينى بايد جواب مىداد كه چرا و به چه خاطر و با چه نتايجى به گروگانگيرى روى آورده است. اينها سؤالاتى بود كه در آن ايام نشريه مجاهد در شرايطى كه رسماًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًً توقيف شده بود با تيراژى نزديك به 500هزار نسخه وسيعاً به ميان مردم مىبرد و به همين خاطر خمينى ديگر تحمل آن را نداشت.

ابتدا دادستان ارتجاع با استفاده از فضاى جنگ (ايران و عراق) كه همه چيز را تحت الشعاع قرارداده بود، در روز 7آبان انتشار روزنامه‌هاى «فرياد گودنشين» و «بازوى انقلاب» را كه روزنامه‌هاى بخش اجتماعى و بخش كارگرى مجاهدين بودند، ممنوعه اعلام كرد. بهانهاش اين بود كه «… اين گروهكها در روزنامه‌ها و نشريات خود نه‌تنها اين جنگ تحميلى را محكوم نكردند، بلكه به تضعيف روحيهٌ سپاهيان و رزمندگان دلير اسلام پرداخته‌اند…»

سپس در 11آبان، دادستان ارتجاع نشريه مجاهد و ساير انتشارات مجاهدين رابالكل ممنوع اعلام كرد. در همين روز مجلس رژيم به‌دستور خمينى با فوريت و در اجلاسهاى سرّى، طرح آزادى گروگانها را تدوين كرد و 2روز قبل از انتخابات آمريكا به تصويب رساند. در اين ايام خمينى از ترس ريگان يك روز و يك ساعت راهم نمىخواست از دست بدهد.

روز بعد در 12آبان، رژيم براى مشغول كردن مجاهدين به‌طور ناگهانى اعلام كردكه درفرداى همان روز يعنى 13آبان دادگاه مجاهد اسير محمدرضا سعادتى بهصورت غير علنى و در خفا برگزار مى‌شود. يعنى كه هيچ فرصتى براى حضور وكلاى بينالمللى او در اين دادگاه باقى نگذاشت.

در 25آبان، خمينى حكم احضار و تعقيب رهبرى سازمان مجاهدين خلق ايران را از طريق دادستانش صادر كرد. بيچاره باز هم مجاهدين را نشناخته بود و گمان مى‌كرد جا مىزنند. اما مجاهدين در اطلاعيه خود جبران «بزرگترين خطاى شاه» از سوى ارتجاع حاكم را به سخره گرفتند.
همزمان در روز 25آبان، خمينى از طريق دادستان ارتجاع در آبادان با صدور حكمى مقرر كرد، كه مجاهدين بايستى ظرف 24ساعت سنگرهاى جبهه و شهرهاى جنوبى را تخليه كنند. اما قبل از خشك شدن مركب اين حكم، تعقيب، دستگيرى و شكنجه صدها مجاهد جان بركف در آن‌جا آغاز شد. دو سه ماه بعد، مجموعاَ احكام 286سال زندان براى مجاهدان دستگير شده در جبهههاى جنگ كه جدا از صفوف خمينى به دفاع مشروع از وطن و خاك خود اشتغال داشتند صادر شده بود. در همان زمان بهشتى در ديدارى با برادرمان مهدى ابريشمچى در خوزستان به او صريحا حرفى با اين مضمون گفت كه، خوزستان را از ايران بگيرند بهتر از اين است كه شما حكومت را از ما بگيريد… .

اما مجاهدين در زير تعقيب و كنترل دائمى كميته چيها و پاسداران و البته با مشكلات فراوان به انتشار مخفيانه مجاهد هفتگى ادامه دادند كه در فروردين 60 در30 نقطه كشور چاپ يا تكثير مى‌شد و تيراژ آن به بيش از 500هزار نسخه رسيد و تا 30خرداد به 600هزار افزايش يافت. تيراژ روزنامه حزب حاكم (جمهورى اسلامى) در اين زمان زير30هزار بود. برخى منابع موثق تيراژ آن را در برخى ايام 18هزار گزارش مىكردند كه اكثر آن يا با بودجه دولتى خريدارى شده و در ادارات و ارگانهاى حكومتى توزيع مى‌شد يا به فروش نرفته به دفتر روزنامه برمى‌گشت.


۸ مارس ۲۰۱۰


استراتژى قيام و سرنگونى
سلسله آموزش براى نسل جوان در داخل كشور (قسمت سيزدهم)


اشرف كانون استراتژيكى نبرد

نقدينه بزرگ ملت
درمبارزه آزادىبخش با رژيم ولايت

پيام به رزمندگان ارتش آزادى
و نيروهاى انقلاب دموكراتيك در سراسر ميهن اشغال شده
مسعود رجوى -اسفند 1388

خبرگان بهجاى موسسان


خمينى تا 10روز قبل از آمدن به ايران، از «حكومت اسلامى» دم مىزد و كلمه جمهورى و حاكميت جمهور مردم براى او بسيار نامأنوس بود. هم‌چنان‌كه اشاره كرديم شعار وحدت گرايانه او «همه باهم» نيز به دور از ميدان عمل مبارزاتى و عارى از ارائه خط مشى و برنامه و آلترناتيو مشخص بود. از معرفى شوراى به اصطلاح انقلاب و دولتى هم كه دو ماهونيم قبل از آن در نيمه آبان 1357 مخفيانه تشكيل داده بود، طفره مىرفت و آن را از ميليونها مردمى كه درخيابانها براى او شعار مىدادند، قوياً مخفى نگه مىداشت.

در سوم بهمن 1357روزنامه‌هاى آن زمان نخستين گفتگوى او با خبرنگاران ايرانى را درباره «حكومت اسلامى» و اينكه در آن «ديكتاتورى وجود ندارد» منتشر كردند. به برخى پرسشها و پاسخها و دجاليتى كه در آن موج مىزند، توجه كنيد:

پرسش: … آيا اعضاى كميته شوراى انقلاب اسلامى و دولت قبلاً معرفى خواهد شد يا نه؟
پاسخ: … در بهشت زهرا راه خود را اعلام مى‌كنيم وحرفهايى را كه بايد مقدمتاً زد، خواهيم زد.

پرسش: حضرت آيت‌الله ممكن است بفرماييد شكل طبقاتى اين كميته‌ى اسلامى چگونه خواهد بود و آيا نماينده‌يى از طبقه كارگر و روشنفكر در آن خواهد بود يا اكثريت اعضاى كميته از روحانيان خواهند بود؟
پاسخ: نخير از روحانيان نخواهد بود. روحانيان مثل ساير طبقات نماينده خواهند داشت.
پرسش: ممكن است خطوط اصلى اين حكومت اسلامى را در زمينه‌هاى اقتصادى، اجتماعى و سياسى بفرمائيد؟
پاسخ: اينها امورى نيست كه بتوانم آنرا براى شما تشريح كنم… .
پرسش: منظورم اينست كه در حكومت اسلامى ملى شدن صنايع قطعى خواهد بود يا هنوز معلوم نيست و آيا ابزار توليد در دست دولت خواهد بود.
پاسخ: آن هم بايد مورد مطالعه قرار گيرد.
پرسش: در مورد آزادى بيان و عقيده شما چه حدودى را در نظر داريد و آيا فكر مى‌كنيد بايد محدوديتهايى قائل شد؟
پاسخ: اگر چنانچه مضر بهحال ملت نباشد، بيان همه چيز آزاد است. چيزهايى آزاد نيست كه مضر بهحال ملت ما باشد.
پرسش: آيا فكر مى‌كنيد گروههاى چپ و ماركسيست‌هايى كه در ايران هستند…
خمينى قبل از پايان سؤال خبرنگار جمله او را قطع مى‌كند و جواب مى‌دهد: اگر مضر بهحال ملت باشد جلوگيرى مى‌شود و اگر نباشد، فقط اظهارعقيده باشد، مانعى ندارد.
پرسش: نقش زنان در حكومت اسلامى چگونه خواهد بود؟ آيا در امور كشور شركت خواهند داشت؟ مثلاً آيا وزير خواهند شد، البته اگر استعداد و لياقت نشان بدهند؟
پاسخ: اينها بسته به اينست كه حكومتى كه پيش مى‌آيد تكاليف را معين كند. الان وقت اين حرفها نيست.
پرسش: چون مرا بهعنوان يك زن پذيرفته‌ايد، اين نشان‌دهنده اينست كه نهضت ما، نهضتى مترقىا‌ست، ولى ديگران كوشيده‌اند آن‌ را عقب‌مانده نشان دهند. فكر مى‌كنيد آيا زنان ما حتماً بايد حجاب داشته باشند؟ و مثلاً روسرى روسر داشته باشند؟
پاسخ: اما اينكه شما را پذيرفتم، بنده شما را نپذيرفتم، شما آمديد اين‌جا و من نمى‌دانستم شما مىخواهيد بياييد اين‌جا كه پذيرفتم… …
پرسش: فكر مالكيت در حكومت اسلامى و بهخصوص مالكيت ارضى چگونه خواهد بود؟
پاسخ: اينها بعدها روشن خواهد شد.
پرسش: به نظر شما وضع روزنامه‌ها چگونه بايد باشد؟
پاسخ: روزنامه‌هايى كه مضر بحال ملت نباشند و روزنامه‌هايى كه نوشته‌هايشان گمراه‌كننده نباشد آزادند.
پرسش: بر اساس نامه‌ها و تلفن‌هائى كه مى‌شود، بعضى‌ها مى‌گويند كه ما از زير چكمه استبداد به زير نعلين استبداد مى‌رويم.
پاسخ: آنها عمال شاه هستند. آنها كه اين حرفها را مى‌زنند سالهاست كه مى‌زنند و اينها را شاه به آنها ديكته كرده است و آنها به شما مى‌گويند براى اينكه بخواهند شاه را برگردانند. به آنها بگوييد شاه ديگر بر‌نمى‌گردد و شما اگر حكومت اسلامى را ببينيد خواهيد ديد كه ديكتاتورى در اسلام اصلاً وجود ندارد.

**

خمينى 4روز بعد از ورود به تهران بازرگان را در 16بهمن 57 به‌عنوان نخستوزير دولت موقت معرفى كرد و مهمترين كار اين دولت را انتخابات مجلس مؤسسان شمرد:
«ما به‌واسطه اتكاء به اين آراى عمومى كه شما آلان مى‌بيند و ديديد تاكنون كه آراء عمومى با ماست و ما را بهعنوان رسالت فرماييد يا به رهبرى همه قبول دارند از اين جهت ما يك دولتى را معرفى مى‌كنيم رئيس دولتى را معرفى مى‌كنيم موقتاً دولتى تشكيل بدَد كه هم به اين آشفتگيها خاتمه بدَد و هم يك مسأله مهمى كه مجلس مؤسسان است، انتخابات مجلس مؤسسان را درست كند و مقدمات او را درست كند و مجلس مؤسسان تاسيس بشد و همين‌طور مجلس انتخابات هم درست بشد لهذا ما دولت موقت را تعيين كرديم و از خداى تبارك و تعالى مى‌خوام كه توفيق بدد به آقاى مهندس بازرگان كه اين مأموريت را به وجه احسن انجام بدهد»

روز بعد متن مكتوب حكم نخست وزيرى بازرگان هم منتشر شد. در اين حكم كه به تاريخ 6 ربيع الاول سال 1399 هجرى قمرى (15بهمن57 يعنى در سومين روز ورود خمينى به تهران) نوشته شده است، خمينى خطاب به بازرگان كه او را «مأمور تشكيل دولت موقت» كرده است، مى‌گويد:
«ترتيب اداره امور مملكت و خصوصاً انجام رفراندم و رجوع به آراى عمومى ملت درباره تغيير نظام سياسى كشور به جمهورى اسلامى و تشكيل مجلس مؤسسان از منتخبين مردم جهت تصويب قانون اساسى نظام جديد و انتخاب مجلس نمايندگان ملت بر طبق قانون اساسى جديد را بدهيد».

بنابراين علاوه بر اداره امور جارى كشور، دولت موقت سه وظيفه دارد:
1-انجام رفراندم درباره تغيير نظام سياسى كشور به جمهورى اسلامى
2-تشكيل مجلس مؤسسان جهت تصويب قانون اساسى
3-انتخاب مجلس نمايندگان ملّت
مىبينيد كه يك هفته قبل از سقوط رژيم شاه در 22بهمن، هم رفراندم و هم «جمهورى اسلامى» از پيش تعيين تكليف شده بود.

خمينى: «به مجرد اينكه اين نظام به هم بخورد جايگزين آن را ما داريم. و يك نظام اسلامى، جمهورى اسلامى متكى به آراى عمومى و متكى بر قوانين اسلام».

دو هفته بعد از 22بهمن هم خمينى در روز 9اسفند اعلام كرد: «آنچه اين‌جانب به آن رأى مى‌دهم جمهورى اسلامى است… . نه يك كلمه زياد و نه يك كلمه كم» !
روز بعد، پس از رسيدن به قم بلادرنگ گفت: «آنها كه درنوشتهجاتشان از جمهورى دم مى‌زنند جمهورى فقط، يعنى اسلام نه. آنهايى كه جمهورى دموكراتيك مى‌گويند يعنى جمهورى غربى، جمهورى اسلامى نه! آنها مىخواهند باز همان مصائب را با فرم ديگه براى ما ببار بياورند».

خمينى: «آنها كه درنوشتهجاتشان از جمهورى دم مى‌زنند جمهورى فقط يعنى اسلام نه. آنهايى كه جمهورى دموكراتيك مى‌گويند يعنى جمهورى غربى، جمهورى اسلامى نه! آنها مىخواهند باز همان مصائب را با فرم ديگه براى ما ببار بياورند».

يك روز قبل از ميتينگ بزرگ مجاهدين در خزانه در 4خرداد58 خمينى باز هم شخصاً به صحنه آمد و براى نفى دموكراسى و دموكراتيسم و براى آببندى كردن اسلام دموكراتيك و جمهورى دموكراتيك اسلامى كه حرف مجاهدين بود و بازرگان هم از آن حمايت كرده بود، گفت: « هركس جمهورى را بخواهد دشمن ماست براى اينكه دشمن اسلام است. هركس پهلوى جمهورى اسلامى، دموكراتيك بگذارد اين دشمن ماست. هركس جمهورى دموكراتيك بگويد، او دشمن ماست. براى اينكه معلوم است اسلام را نمى‌خواهد، ما اسلام را مىخواهيم».

***

پنج روز بعد از آنكه در 9اسفند57 خمينى جمهورى اسلامىاش را با حكم نه يك كلمه بيشتر و نه يك كلمه كمتر، اعلام كرد، بيش از يك ميليون نفر از مردم تهران در 14اسفند به مزار مصدق شتافتند. پدر طالقانى كه نخستين سخنران بود، با بياناتى بسيار رسا و شيوا از مصدق بهعنوان «مرد ملّت» و «مرد نهضت» تجليل كرد و اينكه چگونه مانند حضرت موسى در دربار يا پيرامون دربار قاجار بزرگ شد اما تحول پيدا كرد و مرد ملّت شد. مانند پزشكى ماهر بر روى نقطه درد انگشت گذاشت كه همان نفت و ملى كردن آن بود. «نام او براى دشمنان ملّت وحشت انگيز بود».

«در مقابل ملّت مثل خاك خضوع مىكرد… . اما در مقابل استعمار قوى انگليس كه سيطرهاش تمام دنيا را گرفته بود، مثل شير مىغرّيد» … .
پدر طالقانى هم‌چنين خاطرهاى از يك ديدار خصوصى خودش با كاشانى را نقل كرد و گفت، روزى كه گفتگو بود در بين مردم كه كاشانى از زاهدى حمايت مىكند و توطئهيى در كار است «پنهانى رفتم منزل ايشان. او در اتاقش تنها بود. بريدهاى از خربزه در دست داشت بهعنوان تعارف جلوى من گرفت. گفتم حضرت آقاى آيتالله دارند زير پايت خربزه مىگذارند. مواظب باش! گفت اين‌طور نيست من حواسم جمع است…». پدر طالقانى سپس به تفصيل توضيح داد كه چگونه شيطان و هواى نفس باعث جدا شدن كاشانى از مصدق گرديد و اين طبعاً براى دار و دسته خمينى بسيار گزنده بود.

***

وقتى پس از پدر طالقانى نوبت به من رسيد، از جانب مجاهدين در برابر يك ميليون نفر از مردم تهران جواب «جمهورى اسلامى» مورد نظر خمينى را دادم و گفتم «تصويب آن درشكل رفراندم پيشبينى شده از طرف دولت، ازپيش محرز است». اما «ما مىگوييم جمهورى اسلام بله، ولى سوء استفاده ارتجاعى از اسلام نه.

بر همين اساس فكر مىكنيم كه خصايص ضداستعمارى، ضدديكتاتورى و ضدارتجاعى اين جمهورى، كه بايستى حافظ حقّ و حقوق تمامى مردمى باشد كه در سراسر اين كشور زندگى مىكنند، مبرمترين خصايص اين جمهورى است، كه اين جمهورى بهخصوص بايد در نهايت عدل بلكه بيشتر، و در نهايت قسط، تمام آزاديهاى سياسى و اجتماعى را در مورد طبقات و نيروهاى مختلف افاده كند. هم‌چنين تأكيد بر نقش اجتماعى مستضعفين و طبقات محروم (كارگر و دهقان) جامعه را در صدر برنامه خويش قرار بدهد. والا بديهى است كه بر حسب بيان صريح سوره ماعون: «اگر منع ماعون نموده و يا باصطلاح آلات و ابزار زندگى و توليد و منافع آنها را منحصر به قشر و طبقه بخصوصى بكنيم. تكذيب دين و تكذيب اسلام است».
با توجه به سوء استفاده خمينى از كلمه اسلام و مترادف كردن آن با ارتجاع وديكتاتورى ولايتفقيه وبهره كشى، مادر نقطه مقابل او عمد داشتيم كه برمحتواى واقعى و روح اصيل اسلام كه ضداستبدادى و ضداستثمارى ومبشر آزادى است، تأكيد كنيم. به اين ترتيب خمينى رابهلحاظ ايدئولوژيك خلع سلاح ودجاليت او را افشا مىكرديم واو از همين بغايت مىسوخت.

***

دجاليت ديگر خمينى اين بود كه شركت كنندگان در رفراندم را بين رژيم سلطنتى و جمهورى اسلامى مخير مىكرد. بنابراين در برابر تبليغات شبانه روزى خمينى و دستجات چماقدار و «حزباللهى» او كه به تازگى ميداندار شده و در همه جا عربده مىكشيدند «حزب فقط حزبالله، رهبر فقط روح الله»، مجاهدين بار ديگر در 27اسفند57 درباره «رفراندم و نحوه استقرار جمهورى اسلامى» اعلام كردند كه اسلام و جمهورى اسلامى صرفنظر از هر پيشوند و پسوند، براى سازمانى كه از آغاز حامل يك رسالت مكتبى بوده است، البته كمال مطلوب است. «مشروط بر اينكه آنچه به نام اسلام ارائه مى‌كنيم، حقيقتاً اسلامى، و به دور از هر شائبه شركآميز استبدادى و استعمارى و استثمارى باشد. اسلامى پاك، مردمى و مبرا از جعليات زنگارها و رسوبات طبقاتى قرون و اعصار، والا بديهى است وجدانهاى آگاه و انقلابى مسلمانان هرگز سوءاستفاده ارتجاعى از نام اسلام را روا نخواهد داشت».

در مورد شكل استقرار جمهورى اسلامى نيز «سوال مطروحه در رفراندم پيشبينى شده، تا آن‌جا كه به نظر خواهى در مورد سرنوشت رژيم سلطنتى و بود و نبود آن مربوط مىشود اساساً بىمورد و منتفى است… زيرا اگر به گور سپردن لاشه سلطنت هنوز محل سؤال و ترديد باشد معلوم نيست كه به چه مجوزى و در كادر چه نظامى دولت مهندس بازرگان معرفى شده و بهكار پرداخته است؟ البته اگر قبل از روى كارآمدن دولت مهندس بازرگان چنين سوالى مى‌شد، باز مى‌شد محملى براى آن ساخت ولى اكنون مثل اين است كه كسى اول درب را باز كند و بعد اجازه ورود بگيرد! مگر خود آقا بارها و بارها در پاريس بر حقوق عموم طبقات و نيروهاى مردم داير بر حق انتخاب و اظهارنظر آزاد همگان، تأكيد نكردهاند؟ پس چرا بايد طورى عمل شود كه انعكاس درستى نداشته و اين شبهه را ايجاد كند كه ما را فقط ميان رژيم سلطنتى و جمهورى اسلامى مخير كردهاند ولاغير. آيا ما دوست داريم كه بر فرض هم كه كسى با جمهورى اسلامى موافق نباشد، با دادن رأى مخالف بجانب رژيم طاغوتى سلطنتى گرويده و موافق آن قلمداد شود؟ يا اينكه معتقديم كه هركه با ما نيست ضد ما و عليه ماست؟ يا مىخواهيم سايرين را وادار كنيم كه از ترس سلطنت، به اكراه و اجبار به جمهورى اسلامى رأى بدهند؟ … . بنابراين به اعتقاد ما و بر حسب اين قاعده روشن و صريح اسلامى كه ”هيچگونه انتخاب و قرارداد و عقدى كه در آن اجبار روا شده و از ابراز تمايل و اراده آزاد افراد و گروههاى انسانى بهنحوى از انحاء ممانعت شده باشد، معتبر و اصيل نيست“ از دولت آقاى مهندس بازرگان تقاضا مى‌كنيم ترتيبى اتخاذ نمايند كه امكان انتخاب آزاد هر شكل از حكومت براى هر فرد يا گروهى در نظرخواهى، وجود داشته باشد».

***
سپس در روز 9فروردين 1358 برگههاى نظرپرسى در رفراندم جمهورى اسلامى منتشر شد.
در اين برگه هركس حق داشت به تغيير رژيم سابق و به «جمهورى اسلامى» آرى يا نه بگويد. فقط در اثر فشارهايى كه به خمينى وارد شده بود قبول كرده بود كه در ادامه عبارت تغيير رژيم سابق به جمهورى اسلامى، در برگههاى رأى وارد شود «كه قانون اساسى آن از تصويب ملّت خواهد گذشت». يعنى اينكه مؤسسان محتواى اين جمهورى اسلامى را مشخص خواهد كرد.

در همين روز خمينى در قم گفت: «فردا روز رفراندم است… روزى است كه يا اسلام پيش مىبرد و يا كفر. روزى است كه ”آرى“ ، اسلام است. و ”نه“ خلاف اسلام است. روزى است كه ”آرى“ ، سرنوشت سعادتمند براى شما تهيه مى‌كند و ”نه“ شما را برمىگرداند بهحال اول» (واضح است كه منظورش بازگشت به سلطنت شاهنشاهى بود).

مجاهدين هم بلادرنگ اعلام كردند: «ما نيازى به اين رفرندام نداشتيم… . بهتر بود نحوه رفرندام طورى نباشد كه از آن بوى اكراه و اجبار بيايد… . مردم بايد نوع حكومتى را كه بدان رأى مى‌دهند بدانند و آگاهى داشته باشند كه داراى چه نوع ويژگى است».
روز بعد در10فروردين، همه پرسى مربوطه برگزار شد و روز 11فروردين تمديد شد.
هنگام رأى دادن از من در مورد گروههاى سياسى كه رفراندم را تحريم كردند و در آن شركت نكردند سؤال شد.
من جواب دادم: اين گروهها حتماً ايده و هدفهاى مشخصى دارند كه اميدواريم شكل و محتواى جمهورى اسلامى به‌صورتى باشد كه خواستهاى آنها را برآورده سازد.

سوال شد بعضى از اين گروهها معتقدند كه چون از محتواى جمهورى اسلامى اطلاعى ندارند در رفراندم شركت نمى‌كنند. نظر شما در اين مورد چيست؟ آيا شما از محتواى جمهورى اسلامى اطلاع داريد؟
جواب من اين بود كه: طبق برنامه حداقل مجاهدين، حكومت بايد محتواى ضدديكتاتورى وضدارتجاعى و ضداستعمارى داشته باشد
سوال شد كه اگر محتواى جمهورى اسلامى منطبق با حداقل سازمان شما نباشد و خود را ملزم به رعايت اين برنامه نداند، سازمان شما چه برخوردى با حكومت خواهد داشت؟
جواب من اين بود كه دولت بايد پاسخگو باشد و ما تا آخرين نفس براى تحقق خواستههايمان مجاهدت مى‌كنيم.

***

خمينى اين دور از بازى را با برخوردارى از حمايت تودههاى ميليونى مردم كه هنوز او را در «ماه» مىديدند، برده بود و ما بايد براى نبرد سياسى و تك و پاتكهاى بعدى در مؤسسان آماده مى‌شديم. هنر ضدانقلابى خمينى در اين بود كه از همان روز ورود به تهران معطل نكرد و تا تنور مقبوليت اجتماعىاش گرم بود، نان جمهورى اسلامى خود را ولو به‌طور صورى و در تعارض با رژيم مدفون سلطنتى به آن چسباند. در پايان نظر پرسى، دولت بازرگان اعلام كرد كه بيش از 98 درصد از دارندگان حق رأى در رفراندم شركت كردند و بيش از 97 درصد به جمهورى اسلامى رأى مثبت دادند. در اين دوره از نبرد ما توانستيم مواضع و سنگرهايمان را در ميان اقشار آگاه تثبيت كنيم و نگذاريم خمينى سرضرب يكى از نيروهاى اصلى انقلاب ضدسلطنتى را با تكفير و حربه ”كفر“ از دور خارج كند.
اما در مورد مؤسسان، خمينى كه نبض اوضاع را در دست داشت مىدانست كه با افت روزافزون مشروعيت حكومت آخوندى مواجه است و نخواهد توانست كارش را به سادگى رفراندم جمهورى اسلامى، پيش ببرد. بنابراين از اساس جر زد، بى آبرويى را بهجان خريد، منكر مؤسسان شد و بجايش چيزى را به نام خبرگان علم كرد كه فقط 75 نماينده داشت كه بايد به فوريت ضمن يكماه قانون اساسى مورد نظر او را تدوين و تصويب مى‌كردند.

مجاهدين در 17خرداد 58 در بيانيه مبسوطى پيرامون «ضرورت تشكيل مجلس موسسان از طريق انتخابات عمومى سراسرى» به مخالفت آشكار برخاستند و مفهوم «خبرگان» را به زير علامت سؤال بردند. در اين بيانيه به يك سابقه تاريخى اشاره شده بود.
در نخستين مجلس مشروطه كه نظامنامه يعنى قانون اساسى آن زمان را در سال 1285 شمسى تصويب كرد از 60 نماينده تهران، 32نفر پيشه ور، 10نفر زميندار و كشاورز، 10نفر بازرگان، 4نفر علما و طلاب و 4نفر هم شاهزادگان و قاجاريان بودند. در فهرست اسامى نمايندگان اصناف و بازار، «از جمله به يك سقط فروش، يك بنَك دار، يك بلور فروش، يك معمار، يك بقال، يك سمسار، يك دلال، يك ساعت ساز، يك پلوپز، يك زرگر، يك يخدانساز، يك خياط باشى و… برميخوريم».
در همين بيانيه خاطرنشان شده بود كه حتى حكومت پهلوى در عمر 57سالهاش مجبور شد 4 بار به‌صورت ظاهرى هم كه شده دست به تشكيل موسسان بزند، پس حالا بعد از انقلاب ضدسلطنتى چه شده است كه 72سال بعد از مشروطه بايد به خبرگان رضايت بدهيم؟ پس چه شد آن قول و قرارهاى پيشين؟!

***

يادآورى مى‌كنم كه در 29ارديبهشت 1358 كه سالروز تولد دكتر مصدق بود، مجاهدين با جاما (جنبش انقلابى مردم مسلمان ايران) كه دكتر سامى وزير بهدارى بازرگان رياست آن را برعهده داشت، يك ائتلاف سياسى را براى شركت در انتخابات بعدى پايهگذارى كردند. اين ائتلاف در قدم اول «مسلمانان ضداستبداد، ضدارتجاع و ضداستعمار» را به اتحاد عمل فرامى‌خواند.

اينكه يك گروه مسلمان ديگر هم در آن زمان به خود جرأت بدهد كه با مجاهدين به‌طورعلنى و رسمى ائتلاف كند و به رَغم خمينى از «فرخنده زادروز دكتر محمد مصدق پيشواى فقيد نهضت ملى ايران» سخن بگويد، نشان از فروريختن خمينى داشت و واكنش جنونآميز خمينى را برمىانگيخت. به همين خاطر چند روز بعد در اوايل خرداد، چنان‌كه قبلا گفتم، چند لگد محكم نثار ما و ساير جريانهايى كرد كه سالروز تولد مصدق را بزرگداشته بودند.

سپس در آستانه 30تير 1358 جاما و مجاهدين و جنبش براى آزادى و سازمان اسلامى شورا، خاطره 30تير و قيام درخشان خلقمان در 30تير 1331 را مشتركاً گرامى داشتند.
همزمان در 27تير اين 4 گروه باضافه «جنبش مسلمانان مبارز» (حبيب الله پيمان) و مهندس سحابى كه در جلسات ما شركت مى‌كرد و در عين حال از نهضت آزادى بود، مشتركاً فهرست اسامى 10نفر را براى شركت در انتخابات «مجلس بررسى قانون اساسى» در استان تهران منتشر كردند. واضح است كه زير ضرب خمينى براى به توافق رسيدن در مورد اين ليست و توافق در مورد تك به تك كلمات آن دهها نشست و گفتگوهاى طولانى و بحث و اقناع داشتيم. هر يك از آقايان هم خلقيات و چم وخَم مخصوص به خود داشت كه من بايد همه را در نظر مى‌گرفتم و رضايتشان جلب مى‌شد. به همين خاطر هر چند كه انصاف نبود، اما پذيرفتيم كه از مجاهدين فقط يك كانديد در اين ليست باشد تا سايرين انگيزه پيدا كنند!
همين ائتلاف در 30تير به گردهمايى در ميدان بهارستان فراخوان داد.

***

وقتى بر سر آنچه كه مجاهدين مى‌‌خواستند توافق حاصل نمى‌شد، سازمان مجاهدين خلق ايران بيانيه جداگانه خود را منتشر مى‌كرد، از جمله در 31تير اعلام كرديم: «آن قانون اساسى كه مىخواهد اساسىترين و مهمترين اصول و روابط حاكم بر تمامى خلق را مشخص كند، تنها با اشتراك نمايندگان آن خلق قابل پى ريزى است والا از اصالت، مشروعيت و حقانيت مكفى برخوردار نيست. پى ريزى چنين نظام نامهيى تنها برعهده يك شورا يا مجلس تمام يك خلق است كه گاه موسسان نيز ناميده مى‌شود».

«بدون آزادى و احترام به اختيار و حريت بشرى هيچ فضايى براى تداوم انقلاب و تكامل فرد و اجتماع باقى نمىماند». «ايستادگى و مقاومت در برابر اردوى راست… در قدم اول تنها و تنها با هماهنگى و عملكرد متحد جناح انقلابى و راديكال و ترقيخواه مسلمان امكانپذير است و اين هم چيزى است كه در چارچوبهايى نظير همين مسأله انتخابات ميسر است» و «جريان افشاى ماهيت رياكارانه و انحصار طلبانه مدعيان كاذب اسلام و مردم را نيز، تسريع خواهد نمود» (مجاهدين خلق ايران - 30تير 1358)

***

به فهرست برخى اعتراضات ما و متحدانمان در آن روزگار و اطلاعيههايى كه مشتركاً از سوى جنبش براى آزادى - جنبش انقلابى مردم مسلمان ايران (جاما) - جنبش مسلمانان مبارز- سازمان اسلامى شورا و سازمان مجاهدين خلق ايران صادر شده است، توجه كنيد:
-11مرداد 58: «تلاشهاى سيستماتيك در جهت از بين بردن آزادى تبليغاتى انتخابات» :
«بهرغم ارائه نمونهها و مدارك از طرف گروههاى مترقى شركت كننده در انتخابات داير بر تضييقات تبليغاتى و ضرب و جرح افراد و از بين بردن اوراق و پوسترهاى تبليغاتى گروههاى مذكور، عملاً هيچ نوع ممانعتى از طرف مقامات مسئول از گروههاى فشار و مرتجعين كه به‌طور سيستماتيك و برنامهريزى شده و با شيوههاى ضدانقلابى فضاى آزادى را از بين مى‌برند، تاكنون صورت نگرفته است.
در حالى‌كه انقلاب خونبار مردم قهرمان ما اولين تجربيات دموكراسى را پشت سر مى‌گذارد، بيم آن مى‌رود كه لحظهيى غفلت، نهال نورس آزادى را به دست تند باد ارتجاع ريشهكن نمايد».

-12مرداد 58: «موارد نقض آزادى انتخابات خيلى زياد است كه در اولين فرصت به اطلاع ملت ايران خواهيم رساند»
-13مرداد 58: «اعتراض به تقلبات گسترده در انتخابات: با كمال تاسف گروهها و سازمانهاى امضا كننده اطلاعيه حاضر اعتراض اكيد خود را مبنى بر تقلبات گسترده كه به وفور در بسيارى از حوزههاى انتخاباتى تهران رواج داشت، به اطلاع عموم مردم شريف تهران مىرسانند. تقلباتى كه از اعمال نفوذ و تحميل يك صورت اسامى مشخص تحت نام امام و ممانعت از راى دادن به نامزدهاى مطلوب، تا ضرب و جرح و دستگيرى هواداران ما و تقلب در صندوقها و قرائت آراء و حتى دستگيرى بازرسان وزارت كشور و غيره، گسترش داشته و مدارك مستند آن به وزارت كشور تسليم شده است. مداركى كه به امضاى بازرسان خود اين وزارتخانه نيز رسيده و هر وجدان منصف و بيطرفى را به مخدوش بودن آراى حوزههاى مزبور واقف مىسازد. اكنون با جلب نظر مقامات مسئول خواستار رسيدگى فورى به موارد فوق گرديده و تامين حقوق آزادىخواهانه سياسى و اجتماعى مردم قهرمانانمان را تقاضا مى‌كنيم».

***

-17مرداد 58: نامه مشترك به خمينى:
«گروههاى امضا كننده نامه حاضر در پاسخ بهدعوت شما مبنى بر شركت در انتخابات مجلس براى قانون اساسى، فعالانه در انتخابات مزبور شركت كرده و به معرفى كانديدا نيز اقدام نمودند. اين در حالى بود كه فشارها و محدوديتهاى بسيارى كه متاسفانه هنوز هم مستقيم و غيرمستقيم تحت نام شما اعمال مى‌شود، كمتر اميدى در جهت تاثيرگذارى انقلابى براى ما برجا گذاشته بود. به همين دليل نتوانستيم بسيارى از هواداران خود را به شركت در انتخابات قانع كنيم. آنها براين عقيده بودند كه شركت ما در جو موجود مفيد هيچ فايدهيى نخواهد بود».

«مسأله اساسى براى طرفداران ما اين است كه حزب برنده انتخابات كه چند ماه از تاسيس آن نيز بيشتر نمى‌گذرد، چگونه مى‌تواند بدون اينكه همه چيز خود را به شما منتسب سازد در اكثر نقاط كشور حائز اكثريت آراء گردد و آيا اين استفاده شايستهاى از خون دهها هزار شهيد انقلاب ايران كه در اعتماد عمومى به شخص آن حضرت منعكس گرديده است محسوب مى‌شود؟ وآنگهى در شرايطى كه وزراء و معاونين آن بهخاطر مسئوليتهاى اجرايى خود از نامزدى مجلس محرومند، چگونه اعضاى شوراى انقلاب كه هم اكنون در دولت نيز ادغام شده است مى‌توانند به‌رغم مسئوليتها و اقتدارات گسترده خود راهى مجلس شوند؟

از همه اينها ناراحت كنندهتر اين بود كه بهرغم تكذيبهاى مكرر راديو در روز انتخابات، قوياً در روزهاى قبل از انتخابات شايع كرده بودند كه شخص آن حضرت فهرست بخصوصى را امضا كردهايد كه قابل انتشار نيز هست.
مجموعه اين دخالتها و محدوديتها هم اكنون ما را با مجلسى مواجه ساخته است كه به‌جز شمار قليلى از علما و افراد شركت كننده در آن، ‌به‌راستى فاقد نمايندگان طرز تفكر انقلابى نسل جوان و روشنفكر مسلمان است. مجلسى كه طبعاً نخواهد توانست چنان‌كه بايد به حياتىترين خواستهاى توده انقلابى مسلمان در چارچوب تدوين يك قانون اساسى و مردمى پاسخ دهد».

«از اين‌رو وظيفه خود ديديم كه مهمترين اصول و مواضعى را كه بايستى در قانون اساسى آينده گنجانيده شود (و در برنامه حداقل همه گروههاى امضا كننده حاضر از مدتها پيش عنوان شده است) تحت موارد ذيل به اطلاع آن حضرت برسانيم».
«1-تأكيد و تصريح بر محتواى ضداستبدادى و ضداستعمارى جمهورى اسلامى…
2-فرم حكومتى دولت اسلامى نظام شورايى است. شوراها در تمامى دواير و قسمتهاى مملكت بايستى عهدهدار مسئوليتهاى مختلف گردند… .
3-مبناى ارزش و حق بهره ورى و تصرف در نظام جمهورى اسلامى، تنها و تنها كار است…
4-زمين و محصول از آن كسى است كه كار كرده و كشته است.
5- كارگران و دهقانان ايران بايد از هرگونه ماليات و پرداختهاى دولتى معاف بوده و از بيمه و بهداشت و تحصيل رايگان بهرهمند باشند.
6- زنان بهلحاظ سياسى و اقتصادى با مردان متساوى الحقوقند.
7- تا مرز قيام مسلحانه آزادى همه احزاب، جمعيتها و مطبوعات كاملاً تامين و محاكمات احتمالى آنها در حضور هيأت منصفه انجام مى‌شود…
8- هرنوع شكنجه، به هر اسم و به هر عنوان مطلقا ممنوع است.
9- جز در مورد جرائم شغلى ويژه نظامى ارتشيان، هرگونه دادرسى در عهده دادگسترى است و صلاحيت قضائيه را هيچ چيز ديگر محدود نخواهد ساخت.
10- حقوق حقه مليتها مبنى بر تعيين و اداره امور داخلى خود در چارچوب وحدت و تماميت تجزيه ناپذير جمهورى اسلامى محفوظ و از هر جهت به آنها اعاده خواهد شد.
11- ارتش… در درون مرزهاى ايران از هر گونه درگيرى ممنوع شود.
12- ژاندارمرى و شهربانى در يكديگر ادغام شده و به‌عنوان ضابط عدليه تحت اختيار و فرماندهى دادگسترى قرار گيرند.
در مورد فرهنگ، سياست خارجى، دفاع از حقوق كارگران، راديو و تلويزيون و محافظت از توليدات و بازار ملى نيز هريك از گروههاى امضا كننده، نقطه نظرهاى مشخصى دارند كه انشالله حضوراً معروض خواهد گرديد».

«از جمله مبرمترين مسأله كنونى صحنه سياست كشور، مسأله مليتها و مناطق كردستان، گنبد، بلوچستان و خوزستان است كه متاسفانه تاكنون كمتر كفايتى در دستگاههاى مسئول رسيدگى به اين قضاياى ديدهايم… .
به شهادت تمام تاريخ اين مسائل هيچ‌گاه با دخالت ارتش و به قيد خونريزى قابل حل نيست. وانگهى كدام ارتش است كه در عين خونريزى و كشتار مردم بىپناه باز هم از مشروعيت برخوردار باشد؟ حال اينكه اگر با يك ديدگاه واقعگرايانه مردمى و انقلابى و اسلامى به مسأله مليتها نگريسته شود، مشكل را مى‌توان بدون كمترين دخالت ارتش و قواى قهريه بجانب حل سوق داد. راهحلى در قالب تماميت ارضى خدشه ناپذير جمهورى اسلامى و عارى از هر صبغه تجزيه طلبانه، كه بىترديد تمام نيروهاى انقلابى نيز در مسير آن به هر گونه كمك و همكارى آمادگى خواهند داشت.
با احترام
جنبش - جنبش انقلابى مردم مسلمان ايران (جاما) -جنبش مسلمانان مبارز- سازمان اسلامى شورا- سازمان مجاهدين خلق ايران17مرداد 58»

***

اما خمينى، درست مثل انتخابات مجلس شوراى ملى، نگذاشت كه از هيچ‌كجاى كشور حتى پاى يك مجاهد خلق به اين مجلس برسد. از اينكه در داخل همين مجلس بساطى را كه او مى‌‌خواست برهم بريزيم و درهم بشكنيم، به شدت واهمه داشت.

چنان‌كه در فصلهاى قبل گفتم، در تيرماه 58 پس از اينكه پدر طالقانى را نامزد رياست جمهورى كرديم. اعلام جنگ غيررسمى خمينى به مجاهدين با نوارى به صداى خودش صورت گرفته بود و هيچ روزى نبود كه زخمى و مجروح و مضروب و مصدوم و حمله به دفاتر و ستادهايمان در نقاط مختلف نداشته باشيم. تحريكات و اذيت و آزار و حملات براى بيرون كردن ما از دفتر مركزىمان در ساختمان بنياد علوى در خيابان مصدق هم جاى خود را داشت. همزمان دادستان ارتجاع هم به سفارش شخص خمينى پرونده جاسوسى براى سعادتى ترتيب داده بود و آن را عليه ما علم مى‌كرد. چنان‌كه در اطلاعيه 15تير 58 مجاهدين تحت عنوان «تحريكات گسترده بر عليه مجاهدين» آمده است، پاسداران به بهانه تيراندازى به مقرشان از سوى مجاهدين نيمهشب به دفتر مجاهدين حمله مى‌كنند و خواستار اعدام سعادتى مى‌شوند. بسيارى را مجروح مى‌كنند و پس از تصرف محل، بهرسم هميشگى به «كشف وسايل فساد و فحشا» با صحنه سازيهاى بسيار وقيحانه و مبتذل نائل مى‌شوند! صبح روز بعد «امت هميشه در صحنه» فرا مىرسند و يك تظاهرات مصنوعى عليه «مفسدين فىالارض» با عكسبردارى و فيلمبردارى خبرنگاران «شيرپاك خورده» از وسايل فحشا و فساد، ترتيب داده مى‌شود. هم‌چنان‌كه خمينى در نوار صوتى گفته بود، به شدت در قم شايع مى‌شود كه خرمنها و سيلوها را مجاهدين آتش مى‌زنند. همزمان در اصفهان شايع مى‌شود كه قسمتى از ذوب آهن را مجاهدين آتش زدند و پلاكاردهاى مربوط به ميلاد امام زمان را مجاهدين پاره مى‌كنند. مجاهدين در اطلاعيه خود با لحنى بسيار محترمانه به خمينى مىنويسند: «گزارشات و تحليلهاى ما نشان مى‌دهد كه در مرحله كنونى، هدف تمامى اين توطئهها، وادار كردن ما به سكوت، به‌ويژه در مقابل مسأله خطير و سرنوشت ساز قانون اساسى است…».

***

در چنين فضايى انتخابات خبرگان در 12مرداد1358 در حاليكه حملات هر روزه به دفاتر ما در سراسر كشور جريان داشت برگزار گرديد و با لشكر كشى به كردستان و تيربارانهاى آن‌جا تكميل شد. خبرگان خمينى در روز 28مرداد شروع بهكار كرد كه همزمان با لشكركشى به كردستان و سركوب پيشمرگان و نيروهاى سياسى به‌ويژه حزب دموكرات بود.

من با 297هزار رأى در تهران نفر دوازدهم شدم. اعتراضهايمان به تيراندازيها و تهاجمات و درگيريها و تقلبات هم هيچ اثرى بر روى خمينى نداشت. او كه در «زير درخت سيب» خود را از جهات مختلف از هرگونه شائبه قدرت طلبى مبرا نشان مى‌داد، تصميم خود را براى به كرسى نشاندن سلطنت و ولايت مطلقه فقيه در قانون اساسى به هر قيمت گرفته بود. اما كار خبرگان بهجاى يكماه كه مدت اعتبار قانونى نمايندگان آن بود سه ماه به درازا كشيد و در 24آبان دست پخت خود را براساس اصل ولايتفقيه به خمينى تحويل داد كه در 12آذر همان سال 58 در رفراندمى ديگر به كرسى نشانده شد.

***

پس از تشكيل خبرگان خمينى، پدر طالقانى فقط سه هفته در قيد حيات بود و در روز 19شهريور جان بهجان آفرين تسليم كرد. به‌راستى كه در آن سه هفته به شدت تحت فشار و در معرض جنگ اعصاب خردكننده بود.
پدر طالقانى با 2ميليون و 17هزار رأى كه همين رژيم براى او در انتخابات مجلس خبرگان بررسى قانون اساسى اعلام كرده بود، نماينده اول استان تهران و تمام ايران بود. بهطور معمول پدر طالقانى بايد رياست اين مجلس را برعهده مى‌گرفت. اما خمينى خوب مى‌دانست كه در اينصورت به خواسته خود نخواهد رسيد. از اين‌رو از همه سو فشار را بر پدر مىافزود. خمينى حتى منتظرى را در مسند رياست خبرگان نپسنديد و بهشتى را مى‌‌خواست كه خط او را هم‌چنان‌كه بعداً در مورد لايحه ضدانسانى قصاص در مقام رياست قوهقضائيه پيش برد، در خبرگان هم نكته به نكته پيش ببرد و «ولايت فقيه» و «امامت امت» را درباره خمينى از تصويب بگذراند. تيغكشان و لمپنهاى نظام هم در جايگاه تماشاچيان پيوسته آماده بودند تا با قمه و چاقو و با هوچيگرى و شانتاژ و تهديد و فحاشى هركس را كه قدم چپ بردارد و به بهشتى چپ نگاه كند، بهجاى خود بنشانند:

مقدم مراغهاى: «اسلام با قدرتى كه دارد و آيات آن را در انقلاب اخير ديدهايم، نيازى به قانون اساسى ندارد، اكثريت ملت ايران مسلمانند. ما اگر اصول دين اسلام را در قانون اساسى بياوريم، خدمتى نكردهايم».
بهشتى: ”اجازه مىخواهم كه پاشم بيايم آن‌جا“ .
تلويزيون رژيم: آيتالله دكتر بهشتى، پرورش يافته فقه و حقوق اسلامى، و از شاگردان مكتب امام خمينى، هوشمندانه، ديدگاههاى مخالفان را در مجلس به دقت زير نظر دارد.
بهشتى: آقاى مراغهاى، صحيح مىگيد، اسلام، نيازى به اينكه قانون اساسى پشتوانه آن باشد، ندارد. اين مطلبتان مورد قبوله. اما آنچه ما كرديم اين نبود، و آنچه ما مىكنيم اين نيست. ما اگر از اول تا اين‌جا كوشيدهايم، مبانى اسلام را تو قانون اساسى بياريم، بهخاطر نياز آنطرف نيست، بهخاطر نياز اينطرفه. قانون اساسى يك ملت و يك جامعه مسلمان و يك انقلاب اسلامى، قانون اساسى چنين جامعه و چنين انقلابى بدان نياز دارد كه متكى به معارف اسلامى باشد. آيا هيچ وجدان سالمى مىتونه اين را نفى كنه، يا حتى در آن ترديد كنه؟

بهشتى: اصل 5، لطفا بادقت عنايت بفرماييد. ”در زمان غيبت حضرت ولىعصر عج در جمهورى اسلامى ايران ولايت امر و امامت امت برعهده فقيه عادل و با تقوا، آگاه به زمان، شجاع، مدير و مدبر است كه اكثريت مردم او را به رهبرى شناخته و پذيرفته باشند“ . لطفا گلدانها براى گرفتن راى ببريد…
بهشتى: كل آراء حاضر 65نفر شمرديم موافق 53نفر مخالف 8نفر ممتنع 4نفر. اصل پنجم تصويب شد» (تلويزيون رژيم-گزارش از مجلس خبرگان)

***

عكس تاريخى آيتالله طالقانى در اين مجلس به تنهايى گوياى همه چيز است. پدر طالقانى كه عار داشت بر صندليهاى چنين مجلسى بنشيند، مغموم و محزون، كفش از پاى كنده و عصا بر دست بر روى زمين مىنشست و اين خود گوياترين زبان آن 2 ميليون و 17هزار نفرى بود كه تنها در تهران به او رأى داده بودند:
پدرطالقانى: «صدها با ر من گفتم مسأله شورا از اساسىترين مسأله اسلامى است. حتى به پيغمبرش با اون عظمت مى‌گويد با اين مردم مشورت كن به اينها شخصيت بده. بدانند كه مسئوليت دارند. متكى به شخص رهبر نباشند. ولى نه اين كه نكردند، مى‌دانم چرا نكردند. هنوز هم در مجلس خبرگان بحث مى‌كنند، دراين اصل اساسى قرآن كه به چه صورت پياده بشود. بايد، شايد، يا اينكه مى‌توانند… نه، اين اصل اسلاميه. على ميفرمود: ”مَن استَبَدَّ برَأيه هَلَكَ“ هركه استبداد كند دركارهاى خود هلاك مى‌شود.
چرا نمى‌شود نمى‌دانم؟ يعنى گروههايى افرادى دستاندركار. شايد اين طور تشخيص بدهند اگر شورا باشد ديگه ما چه كاره هستيم؟ شما هيچ، برويد دنبال كارتان!» (سخنرانى پدرطالقانى در آخرين خطبهٌ‌ دردمندانه‌اش در بهشت‌زهرا دو روز قبل ازوفات- 17شهريور58).

***

من يكبار عصبانيت و جوش و خروش او را به‌چشم ديده و از حالت پدر بهخاطر فشارى كه به قلبش مىآمد، نگران شدم و مىفهميدم كه در اين‌طور مواقع چه حالتى پيدا مى‌كند. در ارديبهشت 58، چندى پس از بازگشت ايشان از قم در پى تعطيل دفاتر كه در فصول قبل از آن صحبت كرديم، روزى با برادرانمان مهدى ابريشمچى و عباس داورى به ديدار ايشان رفتيم. عزت سحابى هم كه در كابينه بازرگان نقش وزير ارشد داشت و با او بحث و گفتگوهاى بسيار داشتيم، وقتى شنيد خدمت آقاى طالقانى مىرويم، گفت من هم با شما مى‌آيم چون بعد از بازگشت آقا به تهران ايشان را نديدهام. اين مهندس سحابى البته آن مهندس كه 7سال پيش از آن من در اقامت يك هفتهايى خود در زندان قزل قلعه ديده بودم نبود و دچار يك دگرديسى و استحاله ارتجاعى شده بود. در سال 50 او را بهخاطر حمايت از مجاهدين گرفته بودند و من او را در قزل قلعه ديدم با ارادتى چشمگير نسبت به مجاهدين. روزى هم كه به دادرسى ارتش مىرفت، نامه ريزنويسى براى اينكه به برادر بنيانگذارمان سعيد محسن بدهد در جيبش گذاشتم كه لو رفت و اسباب دردسر شد. اما حالا بعد از رسيدن به حاكميت، حتى با خود مهندس بازرگان هم زاويه زيادى پيدا كرده بود و گاه حرفهاى بىمقدار و خندهدارى مىزد. از قبيل اينكه حزب جمهورى اسلامى و جماعت خمينى درست است كه مستبد هستند اما مانند بلشويكها در مقابل منشويكها هستند… و اينها هستند كه انقلاب را پيش مى‌برند و انقلابى هستند!

در هر حال ما آن روز از اينكه آقاى مهندس سحابى هم ما را در خدمت پدر طالقانى همراهى مى‌كند خوشحال بوديم و انتظار يارى داشتيم. اما وقتى نزد آقاى طالقانى رسيديم، هنوز چايى اول را نخورده بوديم كه سحابى با پرخاش به حسابرسى از پدر پرداخت و گفت: خب آقا، بگوييد ببينيم اين مدت كجا بوديد و چرا رفتيد و اين چه كارى بود كه كرديد و به ما هم نگفتيد… ؟ (نقل به مضمون).

پس از يكى دو دقيقه كه اين بحث جريان پيدا كرد، من ديدم كه پدر طالقانى به‌طرز غيرمعمول سرخ و برافروخته شد و با عصبانيت فوقالعاده به او گفت: نگذاريد دهان من باز شود و بگويم آنچه را نبايد بگويم. من سيد جوشى هستم. نگذار ديوانه شوم… . مگر من نمى‌دانم كه اگر هنوز شماها و آنهايى كه توى آن شوراى انقلاب هستيد كمى مراعات مى‌كنيد، بهخاطر 4 تا سلاحى است كه در دست اين بچه هاست والا اگر اينها نبودند و نمىترسيديد هيچ خدايى را بنده نبوديد و اين آقايان دمار از روزگار اين مردم بدبخت در مى‌اوردند… . (نقل به مضمون)

هر لحظه كه مى‌گذشت رنگ پدر طالقانى سرختر مى‌شد و مانند آتشفشان حرفهايى به عزت سحابى و شوراى ارتجاع خمينى مىزد كه ما تا آن روز نشنيده بوديم و در همانجا فهميديم كه ايشان، نخستين رئيس شوراى انقلاب بوده، اما آن را ترك كرده و بهشتى كار را به‌دست گرفته است.
عجبا كه تا آن روز فكر مى‌كرديم بحث و جدلهاى عزت سحابى با ما درونى و دوستانه است و حالا پيش آقاى طالقانى و در مجلس خصوصى در طرف ماست و غمخوار و مويد پدر است تا در برابر خمينى بيشتر بايستد و از اينكه پدر دفاتر خود را به‌عنوان اعتراض تعطيل كرده و امتياز تشكيل شوراها را هم از خمينى گرفته قدردانى و تجليل خواهد كرد. اما در عمل ديديم كه عزت سحابى خودش يك پا مدعى آقاى طالقانى است. خود غلط بود آنچه ما پنداشتيم… .

وقتى منقلب شدن پدر را به آن‌صورت ديدم، ديگر بحث سياسى يادم رفت. نمى‌دانم چه گفتم يا چه كردم ولى بيهوده سعى كردم با انداختن خودم به وسط اين بحث، حالت پدر به وضع اول برگردد. از حق نگذريم سحابى هم دست و پايش را جمع كرد و قدرى معقولتر شد. بعد هم پاكت سيگار آقا را كه همهاش را كشيده و خالى شده بود برداشتم و گفتم آقا پس سهميه ما چه مى‌شود؟! شما كه همه را كشيديد و براى ما چيزى باقى نماند، از يتيم نوازى شما بدور است! حرفش را قطع كرد و گفت: سيگار آن بالا پشت قفسه كتابخانه است بلند شويد بياوريد، هم براى خودتان، هم براى من…

عرض كردم: اطاعت. اما شما امروز بهاندازه كافى علاوه بر سيگار، از دست ما و از دست اين آقاى سحابى كشيدهايد، امروز بَس تان است. براى شما آب مى‌آورم و سيگار شما را خودم مى‌كشم… .
وقتى ليوان آب را تقديمش كردم و خواهش كردم بنوشد، از نگاه پر مهرش پيدا بود كه عصبانيتش قدرى فروكش كرده است. بعد هم موضوع صحبت را به‌كلى عوض كرديم و نيمساعت بعد همراه با آقاى مهندس سحابى رفع زحمت كرديم تا آقاى طالقانى روح ‌راستين انقلاب ضد سلطنتى، با 40سال رنج و زندان و تبعيد و بدتر از همه، بنبست و جنگ اعصاب فرساينده روزگار خمينى لعين، نفسى به راحتى بكشد. هر چند كه مى‌دانستم بعد از ما عده ديگرى به ملاقات پدر خواهند رفت كه چه بسا بهتر از ما نباشند.

***

اما در روز 19شهريور سال 58 پس از درگذشت نابهنگام پدر كه ايران يكپارچه در سوگ او فرورفت، همگان بزرگترين تشييع تاريخ ايران را به‌چشم ديدند. وقتى پيكرش را به بهشت زهرا بردند، مى‌‌خواستم آن‌جا باشم. با يك تيم از برادرانمان در چند خودرو 6ساعت تلاش كرديم كه از كوچه و پس كوچهها خودمان را به بهشت زهرا برسانيم، اما همه راهها بسته بود. در تمام خيابانها و كوچههاى جنوب شهر، درها باز و مردم به‌صورت خودجوش براى كاستن از فشار ترافيك و گرد و غبار و گرما در همه جا آب و يا گلاب مىپاشيدند. پدر طالقانى بود كه بىدريغ درباره «استبداد زير پرده دين» هشدار مى‌داد و بساط خمينى را در هم مىپيچيد.

«مى دانيد بچهها ما يتيم شديم، بىپدر، بى زره و بىسپر، حالا معلم، رهبر و فرمانده ما به خاك افتاده و به خدا پيوسته.
رَّبَّنَا إنَّنَا سَمعنَا منَادياً ينَادى للإيمَان أَن آمنوا برَبّكم فَآمَنَّا او ندا دهنده ما بود، منادى ايمان، معلم قرآن، پس تعجبى نيست اگر مردم ما اين‌چنين از شمال تا جنوب در ماتم فرو رفتند و بر سر و سينه مىكوبند.
بگذاريد بگريند، همه بگريند، گريه كن دشت كوير، گريه كن بحر خزر، گريه كن جنگل سرخ، گريه كن مرد بلوچ.
بگذارتا بگريم چون ابر در بهاران
كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران

پيشواى خلق، پيشواى آزادى، اى يار بىپناهان، پشتيبان ضعيفان، مرد پيامبر تبار و پيامبر گونه، درود بر طالقانى.
بله همه مردم يتيم شدند، همه اقشار مردم با هر گرايش و هر مرام و هر مسلك، ديديد كه خواهران و برادران عزيز ارمنى ما، كليمى ما چه زار مىگريستند. بر اونها تسليت باد.

مبادا به بچهها، به بچههاى همسايهها و به كوچكترها بگوييد پدر مرده، نه، بگوييد رفته سفر، بگوييدمسافرت است، بگوييد برمىگردد، اگر كسى پرسيد كجا مى‌شود ديدش و كجا مى‌شود پيدايش كرد، از اونجا كه گفتيم روح مجسم انقلاب ما بود، بگوييد توى چشمه سارها، آن‌جا كه ماهيهاى سياه كوچولو، گستاخى مىكنند و خلاف جريان شنا مىكنند آن‌جا مىشود ديدش، در هركجا كه ابوذرى هست و اعتراض، در هر كجا كه مالكى هست و شمشير، در هر كجا كه مالكى هست و شمشيراز نيام كشيده، در هر كجا كه على وار، چهره ‌راستين اسلام و تفسير واقعى قرآن هست. وقتى كه مىخروشيم، مىجنگيم، و وقتى كه مى‌فهميم (در رثاى پدر- دانشگاه تهران، شهريور 1358).

***

آيتالله طالقانى، مفسر بزرگ قرآن، يكبار در ديدار با هيأت كوبايى گفت: «در واقع هر انقلاب عليه ظلم و عليه استبداد و عليه استثمار در هرجاى دنيا كه باشد از نظر ما يك انقلاب اسلامى است. چرا كه روح اسلام و تعاليم اسلام در جهت رفع ظلم از همه ابناى بشر، همه انسانها، و همه مظلومين ومستضعفين است».
بله پدر طالقانى اين‌چنين همه رشتههاى دجالگرانه خمينى در باب كفر و اسلام و «جمهورى اسلامى» (نه يك كلمه بيشتر و نه يك كلمه كمتر) را پنبه مى‌كرد. پدر طالقانى با وفاتش هم فضاى اختناق سياسى را كه خمينى از 28مرداد به بعد حاكم كرده بود، تغيير داد.

***

خمينى براى مهار كردن مجدد اوضاع و به تصويب رساندن قانون اساسى ولايتفقيه در 12آذر 58، درست يك ماه قبل از آن، در روز 13آبان به گروگانگيرى در سفارت آمريكا مبادرت كرد. هدف چنان‌كه بارها سردمداران رژيم و دستاندركاران درجه اول گروگانگيرى گفتهاند، از دور خارج كردن مجاهدين و ليبرالها يعنى دولت بازرگان و در بنبست قرادادن آنها در برابر دست پخت خبرگان در آستانه رفراندوم قانون اساسى ولايتفقيه بود. خمينى با دجاليت گروگانگيرى را «انقلاب دوم» خواند تا در زير پوشش «ضد استكبارى» و «ضد امپرياليستى»، به ثبت دادن ديكتاتورى دينى در قانون اساسى بعد از انقلاب ضد سلطنتى، تحت الشعاع قرار بگيرد و كسى نتواند در برابر آن به مخالفت برخيزد و سينه سپر كند. كاركرد دجالگرانه شعار «مرگ بر امريكا» براى فاشيسم دينى آن‌قدر حياتى وتعيين كننده بود كه حتى همين آقاى ميرحسين موسوى در مقام نخستوزير خمينى تا شهريور سال 67 يعنى پس از آتشبس و پس از قتلعام زندانيان سياسى هشدار مىداد «در شرايط جديد و بعد از جنگ بايد بسيار دقت كنيم اهداف و شعارهاى انقلاب نبايد تغيير كند». زيرا «شعار مرگ بر امريكا… مهمترين ابزار براى مقابله با گروههاى كمونيستى، مائوئيستى و منافقين بود و شعار مرگ بر آمريكا بيش از دستگاههاى اطلاعاتى در از بين بردن اين گروهها نقش داشته است» (جمهورى اسلامى - 12شهريور 67).

اما مجاهدين بيدى نبودند كه به اين بادها بلرزند. درست 10روز بعد از گروگانگيرى و يك روز قبل از پايان كار خبرگان ارتجاع درسال 58، مجاهدين در روز 23آبان در يك تلگرام فورى، با خبرگان ارتجاع اتمام حجت كردند و با مشخص كردن مواردى كه بايد وارد قانون اساسى شود، نوشتند:
«در اين ميهن نسل مشتاق و بخون نشستهاى چشم انتظار است كه حتى با صرفنظر كردن از نحوه انتخاب و تركيب گروهى آقايان و طول مدت قانونى وكالتشان (يكماه) » چنانچه اين موارد «در نص قانون مراعات نگردد، از دادن راى مثبت به آن معذور» هستند. تحريم رفراندوم قانون اساسى ولايتفقيه به‌مثابه نفى آشكار اصل ولايتفقيه از سوى مجاهدين بهعنوان نيروى اصلى اپوزيسيون و مخصوصا به‌عنوان تنها نيروى جنگنده انقلابى با ايدئولوژى اسلام در روزگارشاه، براى خمينى بسيار سوزناك ودردآور بود. مهمترين مواردى كه مجاهدين بر آن انگشت گذاشتندكه بايد در قانون اساسى واردشود و براى خمينى تلخ وگزنده بود، عبارت بودند از:
- «تصريح حاكميت مردم كه جملگى خليفه و جانشين خدا در زميناند و اراده خود را تنها از طريق يك مجلس و يك قانون واحد انقلابى و اسلامى بيان مى‌كنند»
- «اداره و تصدى كليه امور كشور از طريق شوراهاى واقعى»
- «اعاده حقوق همه مليتها و اقوام مبنى بر تعيين سرنوشت و اداره كليه امور داخلىشان در چارچوب تماميت ارضى خدشه ناپذير كشور»
- «تضمين آزادى همه احزاب و گروهها تا مرز قيام مسلحانه كه تنها معنى واقعى كلمه چند پهلوى ” توطئه“ است»
بله، خمينى كور خوانده بود. پاتك مجاهدين در قدم بعد تشكيل و تأسيس ميليشياى مردمى در برابر سپاه پاسداران ارتجاع بود. بعدها رژيم، چريكهاى نيمه وقت مجاهدين را 500هزار تن برآورد مى‌كرد.

***

با اين همه، خمينى باز هم از خبرگان طلبكار بود و هل من مزيد مىطلبيد و مى‌گفت:
- «اينكه در اين قانون اساسى يك مطلبى ولو به نظر من يك قدرى ناقص است و روحانيت بيشتر از اين دراسلام اختيارات دارد و آقايون براى اينكه خوب ديگر خيلى با اين روشنفكران مخالفت نكنند يك مقدار كوتاه آمدند اينكه در قانون اساسى هست اين بعضى شئون ولايتفقيه هست».
- «ولايت فقيه يك چيزى نيست كه مجلس خبرگان ايجاد كرده باشه. ولايتفقيه يك چيزى است كه خداى تبارك و تعالى درست كرده همان ولايت رسولالله است. و اينها از ولايت رسولالله هم مىترسند. شما بدانيد كه اگر امام زمان (سلام الله عليه) حالا بياد باز اين قلمها مخالفت مىكنند و آنها هم بدانند كه قلمهاى آنها نمىتواند مسير ملت ما را منحرف كند».

- «بدون يك ذره ملاحظه، از غرب، از شرق، از نمىدونم، حزب كذا، حزب دموكرات، از چه از چه، بدون يك ذره ملاحظه، بايد اين قانون اساسى ما، مطابق باشد در چارچوب شرع. اگر يكى از وكلا، يا همه وكلا، بخواهند دست از اين چارچوب خارج بشند، اصلاً وكيل نيستند براى (ما) ».
- «ما تا آمديم مغز اين آقايان را از غربزدگى خارج كنيم، (پشت هشتم ما شايد باشد بشد اين كار) من نمىدانم آقايان از غرب چى ديدهاند؟».
منتظرى و مرعشى و گلپايگانى هم متعاقباً به دفاع و حمايت از ولايتفقيه پرداختند و به توجيه شرعى آن روى آوردند. گلپايگانى در اطلاعيهاش گفت: «اگر قانون اساسى بهطور كامل طبق قوانين شروع تدوين نشود و مسأله اتكاى حكومت به نظام امامت و ولايتفقيه روشن نشود، حكومت براساس طاغوت و ظالمانه است».
چنين بود كه خمينى با دجاليت تمام، بهجاى مؤسسان منتخب مردم و به‌جاى آن اسلامى كه مى‌گفت در آن «ديكتاتورى وجود ندارد»، به سلطنت مطلقه دينى روى آورد.

***

دنبال كننده ها